گشت و گذار در بازار: نگاهي اتنو گرافيك به بريتانياي پست مدرن
به دليل طبيعت زيبا و سرشار لندن، با تغيير فصل ها چهره طبيعي و فرهنگي شهر به نحو چشم گيري دگرگون مي شود، خاصه فرارسيدن زمستان كه همزمان است با پايان سال و تراكم آيين هاي ملي و سنتي بريتانيا در ماه هاي نوامبر و دسامبر، دو ماه پاياني سال. در اين ماه ها بريتانيايي هاي ايام پر شوري را پشت سر مي گذارند. از ابتداي ماه نوامبر جشن ها و آيين هاي مختلف آغاز مي شوند. روز سي و يكم اكتبر روز جشن هالوين است كه در آن بريتانيا در تسخير جادوگران در مي آيد و مردم با گذاشتن ماسك هاي ترسناك خود را بصورت جادوگران آرايش مي كنند. روز يازدهم نوامبر روز پايان يافتن جنگ جهاني دوم است. به همين مناسبت از اول نوامبر تا يازدهم آيين هاي گراميداشت كشتگان يا شهداي جنگ هاي جهاني اول و دوم شروع مي شود. اين آيين ها عبارتند از نصب گل لاله در روي لباس ها، آتش بازي و ترقه بازي، مراسم ”يكشنبه يادبود“[1]، مراسم بزرگ رژه نيروهاي نظامي و جشن بزرگ شهردار. از يازدهم به بعد هم ايام ”خريد سال نو“ كه از مدتي پيش آغاز شده است، تشديد مي شود و تا نيمه ژانويه سال جديد، يعني به مدت دو ماه، همه چيز رنگ سال نو بخود مي گيرد. مجموعه اين حوادث باعث مي شود كه در اين ايام شهر لندن، همانند ديگر شهرهاي بريتانيا، در تب و تاب تغيير طبيعي و فرهنگي پر شوري قرار گيرد، به طوري كه مي توان چهره تاريخي و فرهنگي، و به همان ميزان چهره مدرن و پست مدرن، بريتانيا را در گوشه و كنار خيابان ها به وضوح ديد. در اين مقاله من ابتدا چاچوب تئوريكي براي تحليل ”سيماي فرهنگي“ بريتانيا معاصر ارائه مي كنم، چارچوبی که من آن را پست مدرنیسم می دانم. اصطلاحی که امروز دیگر برای همه آشناست. و سپس براساس مشاهدات مردم نگاشتي اين سيماي فرهنگي را نشان مي دهم. این مشاهدات در زمستان سال 2002 صورت گرفته و در همان زمان نیز گزارش را تهیه کرده ام.
فرهنگ پست مدرن
چهره ايي كه امروز در سيما و ساختار فرهنگي جامعه بريتانيا ديده مي شود، چهره ي كاملآ نو و تازه ايي است كه با بريتانيا سه چهار ده گذشته تفاوت هاي اساسي دارد، وضعيتي كه البته اختصاص به بريتانيا ندارد و تمام جواامع مدرن غربي را دربر مي گيرد. سياست، خاصه سياست توده گير[2] كه با تحولات مدرنيته متقدم از زندگي و عرصه عمومي جامعه رخت بر بسته بود، در سال هاي اخير دوباره به خيابان ها و ميادين شهر بازگشته است و هر روز شاهد حضور جمعيت هاي چند صد هزار نفري براي گراميداشت سالگرد سلطنت ملكه ايي يا مخالف با جنگ و... هستيم. برخي از سنت هاي تاريخي و كردارهاي فرهنگي كه از منظر عقل مدرن خرافات و جادو و مغاير تمدن مدرن شناخته مي شد، چنان وارد زندگي مردم شده است كه اتين باريليه از ”تجديد حيات خرافات“ و داريوش شايگان از ”بازگشت قهرآميز خرافات“ (شايگان 1381 ص 54) سخن مي گويند. همچنانكه باريليه مي گويد ما به راستي شاهد هستيم كه نه تنها مردم عادي و فوتباليست ها و...به جادوگران فالبينان مراجعه مي كنند، بلكه روساي دولت ها نيز با طالع بينان و غيبگويان مشورت مي كنند، و دانشمندان نيز در قرطبه در باره تائو فيزيك به تعمق مي پردازند.
همچنين اگرچه مردم غرب ديگر بهايي براي ”مترسك هاي ايدئولوژيك“ كه هر روز جان كثيري انسان هاي بي گناه را، به نام سرپيچي از معيارها ايدئوژيك در كشورهاي جهان سوم مي ستانند، قائل نيستند، اما امروز شاهد رشد و رويش ابتدايي ترين فرقه ها، چون شمنيسم، پيگنيسم، آنيميسم (در اشكال مختلف) در غرب هستيم. انسان مدرن، انسان اسطوره ايي فاوستي گوته تحقق بخشيده و پيچيده ترين لايه هاي وجودي خود را به نمايش گذاشته است. درحالي كه دانشمندان دست اندر كار ساخت تكنولوژي براي طولاني كردن عمر انسان به دويست سال، عمومي ساختن مسافرت توريستي به كرات ديگر، توليد انبوه ماشين هاي سواري پرنده، واكسناسيون جلوگيري از فساد دايمي دندان ها، ريشه كن كردن تاسي سر، توليد انسان مصنوعي، همگاني شدن تي وي فون و تغيير ويژگي ها ژنتيكي انسان به نحو دلخواه هستند، عده ايي ديگر به نامتعارف ترين شيوه هاي زندگي مانند تغيير بدن خود از طريق جراحي به صورت حيوانات و جانوران چون گربه، مارمولك و، سگ مي پردازند. همچنين شاهد آن هستيم كه شيوه هاي سنتي زندگي مانند همياري، همسايگي، و به طور كلي روابط ”اجتماع گرايانه“ و رو در رو كه از نظر دوركيم، تونيس و بسياري انديشمندان ديگر، مرز تمايز جامعه مدرن از جامعه پيش مدرن بود، در كنار نهادها و شيوه هاي مدرن زندگي، رو به رشد و گسترش است. اين تحولات در حالي صورت مي گيرند كه استفاده ازدستاوردهاي ”فرايند مدرنيته“، يعني حكومت دموكراتيك، آزادي فردي، ارتقاء استاندارهاي زندگي در تمام عرصه ها، كنترل بيماري ها از طريق پزشكي و تكنولوژي مدرن، و .... روز به روز افزايش مي يابد. در يك عبارت مي توان گفت آنچه ايزرائل رانگ ويل در 1908 در نمايشنامه تقديمي خود به روزولت، “ديگ درهم جوش” [3] ناميد، اكنون تحقق يافته است.
اين تحولات از نيمه دوم قرن بيستم خود را نشان داد. در همان زمان، عده ايي مانند دانيل بل و ليپست (1974 ) ظهور ”جامعه ما بعد صنعتي“ [4] را اعلام كردند، دانيل بل تز مشهور ”پايان ايدئولوژي“، كه به مرگ ايدئولژي هاي بزرگ عصر مدرن مانند ماركسيسم، ناسيوناليسم، پروتستانتيسم، كاتوليسيم، نازيسم و .. اشاره مي كرد، مطرح ساخت. شرايط امروز جامعه غرب با دهه 1980 تغيير كرده است، و تغييراتي كه بل و ليپست مي ديدند، عميق تر شده يا جهت ديگر يافته اند. امروز برخي مانند آلن تورن، در” آيا ما مي توانيم با هم زندگي كنيم“ (2000)، اين تحول را ”مدرن زدايي“[5]، و برخي مانند الریش بك، در اثر مشهورش، “جامعه ريسك: بسوي مدرنيته جديد“ (1992)، آن را ”مدرن شدن مدرنيته“ مي نامند. مهمترين شاخص تحول مدرنيته از ديدگاه بك همانا آگاهي ما به مخاطراتي است كه محيط و جامعه امروز را تهديد مي كند، و همچنين آگاهي ما به ناتواني علم و تكنولوژي در مقابله با اين مخاطرات است. حتي مدافعان سر سخت مدرنيته نيز تغيير جامعه مدرن را پذيرفته اند. آنتوني گيدنز، كه لقب آخرين مدرنيست، را گرفته است، اگرچه با ایده پست مدرنیته سر سازگاری ندارد اما معتقد است كه دوره ي مدرنيته متقدم يا اوليه هم به پايان رسيده است و ما اكنون در”دوره مدرنيته متاخر“ به سر مي بريم. او در «مدرنیته و تشخص» (1991) از ديد گاه ”بازتابي شدن“ [6]، فرايندي كه طي آن ما در پناه اطلاعات جديد هر لحظه شرايط و شيوه هاي زندگي خود را تغيير مي دهيم سخن می گوید، مهمترين شاخص تحولات دوره مدرنيته متاخر است (گيدنز 1991 ص86). بهرحال، اكثر نظريه پردازان جامعه مدرن با بك هم عقيده اند كه “امروز جامعه صنعتي رو به ناپديد شدن است و مدرنيته ديگري در حال ظهور است“ (همان ص 10).
به اعتقاد من، جامع ترين واژه ايي كه براي تحولات دوره مابعد مدرن حاضر مي توان به كار برد همان واژه متداول ”پست مدرنيسم“ است، اصطلاحي كه ابتدا در معماري باب شد و بعد ليوتار (1985) آن را براي توصيف تمام تحولات اجتماعي بخصوص حوزه علم و معرفت به كار برد. از ديدگاه ليوتار و بسیاری از نظریه پردازان اجتماعی دیگر، پست مدرنيسم، در عرصه اجتماع، داراي چند ويژگي بارز است. اولين ويژگي آن پايان يافتن ”فراروايت“[7] هاست، به اين معنا كه ديگر در عرصه فرهنگ و اجتماع ايدئولوژي يا روايتی خاص از زندگي، هژموني و برتري نخواهد داشت، بلكه تنوع و چند گونگي فرهنگي جايگزين فرهنگ غالب خواهد شد. دومين خصلت پست مدرنيسم تركيب شيوه هاي سنتي و مدرن است. به اعتقاد پست مدرنیست ها نه تنها در معماري الگوهاي زيبايي شناختي سنتي با تكنولوژي پيشرفته مدرن در آميخته اند و معجون زيبايي به نام ”معماري پست مدرن“ را خلق كرده اند، بلكه در تمام عرصه هاي اجتماعي و فرهنگي چنين تلفيقي در حال ظهور است. سومين ويژگي جامعه مدرن به ميدان آمدن گروه هاي اجتماعي منزوي شده، محروم، و ستمديده اجتماعي مانند زنان، كارگران، كودكان، اقليت هاي قومي، هم جنس بازان، اقليت هاي مذهبي و .... است. فضاي پست مدرن، فضاي ”چند صدايي“ است كه هر كس از هر جنس، قوم، نژاد، زبان، دین و با هر مشخصه طبقاتی و اجتماعی، مي تواند خواسته ها و ديدگاههاي خود را بيان كند. ديويد چني با توجه به مجموعه تغييراتي كه در فعاليت هاي هنري و فرهنگي در جامعه پست مدرن رخ داده است، فرهنگ كنوني را ”فرهنگ بخش شده يا تجزيه شده“ مي نامد (چني 2002). زيگموند بومن، كه لقب ”پيامبر پست مدرن“ را داراست، در كتاب ”حامعه فردي شده” (1991)، مهمترين تغيير در جامعه پست مدرن را ”فردگرايي راديكال“ مي داند. آلن تورن نيز مهمترين تحول دوره مابعد مدرن را ”ظهور فاعل شناسايي“ مي داند، فاعلي كه به فرد اجازه مي دهد در كنش هاي خود، موردي و فارغ از هر گونه نظام ارزش هاي ايدئولوژيك يا هر چيز مشابه آن تصميم بگيرد كه چگونه رفتار كند. فاعلي كه عواطف انساني فرد را به همان اندازه خرد و عقل، در رفتار فرد سهيم مي كند.
همه و همه حكايت از تغييري بنيادين در فرهنگ غرب مي كند. به همين دليل است كه فرهنگ حياتي دوباره در مباحث اجتماعي يافته است و مفاهيمي چون سبك زندگي، كيفيت زندگي، چند فرهنگي و سياست فرهنگي در گفتمان هاي علوم اجتماعي جايگاه كليدي يافته اند. آنچه در تحليل فرهنگي جامعه مدرن پژوهشگران را متمايز مي نمايد، ديگر بحث درباره وجود يا عدم وجو تغيير نيست، بلكه روش نشان دادن اين تغيير و ”زاويه ديد“ يا نوع نگاه است كه به اثري اصالت يا تازگي مي بخشد. من در اين گزارش ها تلاش مي كنم با استفاده از تكنيك هاي اتنوگرافي بر زندگي روزمره در بريتانيا تمركز كنم. همان طور كه چني (2002 ص 99) مي نويسد: ”تغييرات فرهنگي دوره حاضر را بايد در چهارچوب زندگي روزمره درك نمود.“ پر واضح است که زندگي روزمره اصطلاحی بسيار گسترده است كه تمام زندگي ما را شامل مي شود. از اينرو ناگزير بايد جنبه هاي خاص و موقعيت هاي خاصي از زندگي روزمره براي مطالعه برگزيد. در گزارش هاي اتنوگرافيك زير من تلاش مي كنم با توصيف دقيق مشاهداتم از رفتارها و رخدادهاي بازار ووليچ و چند نقطه دیگر شهر لندن كه براي مدت چهار سال شاهد آن بوده امِ تحولات فرهنگی جامعه بریتانیا را تحلیل و توصيف كنم.
هدف نگارش اين يادداشت ها، جداي از علايق حرفه ايي كه به عنوان مردمنگار همواره تلاش مي كنم تا تصويرگر و تحليل گر فرهنگي باشم، فراهم كردن زمينه ايي براي مقايسه فرهنگي ميان تحولات ايران و دنياي مدرن است. به همين دليل، علاوه بر توصيف آنچه مشاهده كرده ام، به عنوان يك ناظر، احساس و واكنش دروني خودم از مشاهداتم را ثبت كرده ام. من با نگاهي ايراني به غرب مي نگرم و تمام آنچه اين متن و توصيف را از نوشته هاي مشابه آن متمايز مي كند، همانا نگاه ايراني آن است. از اينرو، بجاي آنكه تاش كنم تا گزارشي ظاهرآ فارغ از ارزش داوري و قضاوت هاي فرهنگي، فراهم كنم، تلاش كرده ام در نهايت صداقت آنچه براي من ايراني موجب حيرت، لذت، نفرت، و تامل مي شود را بيان كنم و تا آنجا كه ميسر است خودم را همانند ساير چيزهاي ديگر ببينم و نشان دهم.
مسلم است بسياري از نكاتي كه براي فرد ايراني جالب، مهم، شنيدني و تامل براگيز است، براي انسان غربي امري كاملآ پيش پاافتاده و معمولي باشد، زيرا همان طور كه هرمان فون كايزلينگ در تحليل طيفي اروپا (1990) نشان مي دهد، ملت هاي مختلف از شيوه هاي متفاوت تجسم خود استفاده مي كنند. همان طور كه او مي نويسد انگليسي ها با غريزه شهودي زندگي مي كنند، در حالي كه آلماني ها در تفكر انتزاعي شكوفا مي شوند، و فرانسوي ها ملتي گل پرورند كه تنها در باغ زيبايشان احساس آرامش مي كنند (نقل از شايگان 1380 ص 45). سواي تفاوت هاي فرهنگي و نگرشي، بين كشورهاي جهان سوم و جهان اول، نوعي تفاوت آشكار در ساختارهاي عيني و اجتماعي و سياسي وجود دارد كه حتي بسياري از ساكنان غربي ها نيز متوجه آن نيستند. بسياري از چيزهايي كه امروز در كشورهاي غربي پيش پا افتاده، حقوق طبيعي و معمولي شهروندان محسوب مي شود و مردم به صورت عادي از مواهب آن بهرهمندند، براي بسياري از مردم جهان سوم رويايي تحقق ناپذيري است كه براي دست يافتن آن بايد از جان خويش دست شويند. براي مثال براي انسان غربي آزادي بيان و آزادي فرد و عدم مداخله دولت و حكومت در امور شخصي چون تنگ و گشادي پاچه شلور يا رنگ لباس، سال هاست امر عادي است و ابدآ امتياز اجتماعي شهروندان محسوب نمي شود. اما در آنسوي جهان، زنان بسياري به خاطر فرم لباس هاي شان، سخنراني، داشتن رابطه دوستي و محكوم به حبس، از دادن شغل، محروميت اجتماعي و حتي محكوم به اعدام مي شوند. در چنين فضايي است كه نگاه ايراني از نگاه غربي فاصله مي گيرد.
پنجشنبه سي و نهم اكتبر، راهي گشت و گذار در بازار شديم. محوطه حياط و كف خيابان ها پوشيده از برگ بود. همه جا خش خش آخر پاييز به گوش مي رسيد. برخلاف شاخه هاي لخت، بدن ها، خصوصآ زنان، پوشيده تر بود. همه به استقبال زمستان و سال نو مي رفتند. سيل جمعيت سوارِ و پياده، خيابان را پوشانده بود. چهره هاي خندان حكايت از رضايت از زندگي مي كرد. عده ايي با دست هايي پر از كالاها و كادوهاي ”خريد سال نو“، به خانه باز مي گشتند، و عده ايي ديگر با جيب هايي پر از پول، روانه بازار بودند همه چيز حس بودن، زندگي و انسان به خود گرفته بود.
هركس نمايشي از ”خود“ بود، دختر جوان بيست ساله ايي در پياده رو كنار ما بود. تدي بر (خرسك) بزرگي بر پشتش بسته بود و پسرك سه چهار ساله سياه پوستي، كه او را مام خطاب مي كرد، و كودك چند ماهه سفيد پوستي در كالسكه اش داشت. لابد هر كدام ميراثي از دو دوره زناشويي او با دو نژاد مختلف بود. گرم كن ورزشي ساده، كاپشن جين و بلوزي قرمز به تن داشت، شكم سفيد و فرو رفته اش و ناف و حلقه ی براقی كه به آن آويخته بود تو چشم مي زد. در واقع به هر گوشه ي بدنش حلقه ايي آويزان بود. علاوه بر انگشتر و النگو و گردنبد و گوشواره، كه انسان ها ازعهد تمدن هاي كهن آزتك و مايا و ايلام و بابل و مصر در شش هزار سال پيش تا كنون بخود مي آويخته اند، مجموعه اي از حلقه هاي تزييني به لب ها و دماغ و ابرو و نافش بسته بود. لبه چپ دماغ، ابروها و لب هايش حلقه هاي كوچكي داشت كه گوشواره اش در مقايسه با آنها غربيلي بزرگ مي نمود! با خود گفتم، آه ”زمانه“ چه دردهايي كه به انسان تحميل مي كند، چرا و چگونه آن لب هاي نازك را سوراخ مي كنند! چرا او خود را چنين ”حلقه آويز“ كرده بود؟
چنان با اطمينان و طبيعي رفتار مي كرد كه گويي هيچ چيز او ”غيرمتعارف“ و ”عجيب“ نيست. از ”دماغ واره“، ”ناف واره“ و ”ابرو واره“هايي كه به خود بسته بود، ترديد و احساس شرم نمي كرد. لابد با خود مي انديشيد همان طور كه مردمان تمدن هاي كهن آويختن گوشواره و گردنبد و النگو را ابداع و آغاز كردند تا هنر و تمدن و هويت خود را آشكار كنند، انسان امروز چرا مجاز به ابداع ناف واره و ابرو واره و دماغ واره نباشد؟ اگر آنها ناف واره و ابرو واره داشتند، لابد امروز آويختن گوشواره و النگو نوآوري و سنت شكني بود؟ پيدا بود كه او نه بدن، بلكه هويت خود را به آن حلقه ها آويخته بود تا فاصله اش با گذشته هاي دور و نزديك را نشان دهد و هويت ”امروزي بودن“ يا ”مدرن بودن“ خود را آشكار كند، همان طور كه در ايران زنان و دختران با بيرون گذاشتن مو، امروزي بودن و فاصله خود با زن و تفكر سنتي را نشان مي دهند.
مرد چهل و چند ساله ايي در سوي ديگر ما بود. گوش هايش را با هدفون بسته بود تا تنها صداي دلخواهش را بشنود. چون دختر جوان حلقه ايي به ابروي سمت چپش آويخته بود و افسار سگ بزرگ و پشمالويي در دست داشت. هر از گاه پيشاني سگ را با مهرباني پدرانه ايي نوازش مي كرد. ناگهان با عجله هدفون را از گوشش كنار زد و چنان كه كك در شلوارش افتاده باشد دستش را به جيب برد و موبايلش را بيرون آورد. مكالمه اش شنيده مي شد، از معامله ايي حرف مي زد كه در آن سود كلاني برده بود. پيدا بود كه از شنيده شدن مكالمه اش ابايي ندارد و آن را استراق سمع نمي داند. شايد مي خواست حس شادي سود سرشارش را با تقسيم ميان عابران مضاعف كند!
در حاليكه مكالمه موبايلي عابران سكوت خيابان را در هم شكسته بود، متوجه كيوسك تلفن خالي نبش خيابان شدم، كيوسك هاي تلفن عمومي كه در آغاز قرن بيستم نشان پيشرفت تكنولوژي و نماد شهرنشيني مدرن بود، در بريتانيا كم كم به سايه بان و سرپناهي براي در امان ماندن از ريزش باران هاي سنگين و تابلويي براي نصب كارت ويزيت فاحشه ها و از این قماش چیزها تبديل شده اند!
اينك در آغاز قرن بيست و يكم در بريتانيا هركس كيوسك جيبي به كمر یا گردن خود آويخته است. تلفن هاي جيبي يا كيوسك هاي كوچك، هم نشان تحولات اجتماعي بزرگ است و هم تحولات بزرگي را در بريتانيا و جامعه امروز بوجود مي آورد. يكي از مهمترين وجوه اجتماعي موبايل، نقش آن در بسط فرديت در جامعه مدرن است. برخلاف كيوسك ها عمومي، كه اتاقكي محرمانه و خصوصي براي صحبت هاي درگوشي و مكالمات شخصي است، موبايل ها در سر هر كوي و برزن اسرار هويدا مي كنند و ديگر كسي هم از افشاي راز خود باكي نيست. چرا كه ديگر هر فردي مجاز است همان طور كه مي خواهد زندگي كند و ابايي از ابراز و نشان دادن پشت و روي شخصيت و زندگي خود ندارد. جامعه ي بريتانيا نيز اين حق فردي را به رسميت شناخته است و اجازه مي دهد كه افشاي اسرار مزاحمتي براي فرد ايجاد نكند.
شايد نابجا نباشد بگوييم كه اگر يك قرن پيش موبايل ساخته مي شد، جامعه هرگز چنين استقبالي از آن نمي كرد، زيرا موبايل وسيله ايي است كه در جامعه و فرهنگ فردي شده مي تواند تمام كارآيي هاي اجتماعي اش را نشان دهد. از اينرو، در جوامعي كه هنوز ساختار سنتي دارند و نهاد خانواده درصدد حفظ اقتدار سنتي و كنترل خود بر تمام ابعاد زندگي فرزندان است، استفاده جوانان بخصوص دختران جوان از موبايل با نوعي شماتت يا منع پنهان اجتماعي همراه است. در چنين جوامعي است كه استفاده از موبايل نوعي مدرن بودن و سنت ستيزي يا تعلق به طبقات اجتماعي بالاتر شناخته مي شود و پرستيژ اجتماعي ويژه ايي براي فرد ايجاد مي كند.
وارد خيابان اصلي شديم. ماشين هاي هميشه نو نوار هم به خيابان زرق و برقي داده بود، بخصوص راننده جوان ”غرب زده“ ايي! كه موسيقي راك ماشين اش خيابان را به باشگاه رقص مبدل كرده بود و عابران را هم به رقص مي آورد، سرپيچ ورورد به ميدان ووليج، پيرزن شصت هفتاد ساله ايي سوار دوچرخه كوچكي بود و در حاليكه ِهلمت ( كلاه دوچرخه سواري) قرمز رنگ به سر و زنبيل كوچكي به فرمان داشت، تفريح كنان ركاب مي زد و هواي پاك زندگي را استنشاق مي كرد. لحظه ايي به او خيره شدم. لبخندي زد و با اشاره سر به نگاهم خوش آمد گفت. مطمئنآ نمي توانست علت توجهم را حدس بزند: اگر مادر من هم مي توانست از نوجواني ركاب بزند، لابد اكنون پشت او چون بيد شكسته ايي خميده نبود و پوكي استخوان رمق پاهايش را نمي گرفت.
ميدان بوسه
از ميانه ميدان كه مي گذشتم مرد پنجاه و چند ساله بلند قامتي بر روي چمن ها لميده بود، چنان كه گويي در بستري نرم و گرم آرميده است. بي اعتنا و فارغ از عالم پيرامون و عابران و ناظران اطرافش، زن جواني را چون كودكي در آغوش گرفته به خود مي فشرد و لب هاي او را چون ران مرغي زير دندان هايش مي جويد! زن جوان نيز غوطه ور عالم خيال، دست هاي نرم و لطيفيش را بر گردن او حلقه زده و چشم هايش را بسته بود تا چشمي او را نبيند!
با خود گفتم آيا اينجا همان بريتانيايي است كه در 1920 رمان نويسي چون اي.اچ. لورنس را به خاطر شرح عريان بوس و کنارها، در رمان ”بانو“[8]، به ده سال زندان محكوم كرد؟ آيا اينجا همان بريتانيايي است كه در ده 1960 شاهد راهپيمايي هاي چند صد هزار نفري در ميدان ترافالگار[9] و پارلمان عليه تلويزيون بي بي سي براي جلوگيري از نمايش صحنه بوسيدن هاي سكسي در فيلم ها بود؟ امروز نه تنها بوس و كنار، كه حتي تصوير عريان اروتيك مردي هم جنس باز درحال رابطه جنسي با پسر نوجوان هفده ساله در تلويزيون، ديگر نه تنها خشم كسي را بر نمي انگيزد، بلكه اساسآ ”توجهي“ را به خود معطوف نمي كند! امروز مردم بريتانيا آن روز هايي كه رفتار جنسي در ”مكان هاي عمومي“ و ”رسانه هاي عمومي“ را خدشه دار كردن ”عفت عمومي“ مي دانستند، چنان فراموش كرده اند كه گويي فرهنگ اين جامعه از ابتداي تاريخ اينگونه بوده است و آزادي فردي همواره به آنها اجازه این رفتارها را مي داده است. از اينرو از ميان صدها عابر و حاضر در ميدان، بوس و كنار آنها بي گمان تنها توجه مردمنگاري را جلب مي كرد كه از جامعه ايي آمده است كه حتي بوسه تقدير و ستايش پيرزني بر پيشاني شاگردش در محيطي كاملآ معنوي در مراسمي رسمي، خشم عده ايي را برمي انگيزد و رفتار اين پيرزن به منزله جرمي نابخشودني تلقي مي شود. با دنيايي از پرسش ها از كنارشان گذشتم. آنان كه در ابتداي قرن بيست و دوم از اين ميدان عبور مي كنند شاهد چه صحنه هايي خواهند بود؟ و ايران .....؟
معجزه عيسي
چند قدم كه جلو تر رفتم، خانم سياه پوست جواني جلو آمد و گفت: ”من ويندي، مبلغ مذهبي هستم و شما را دعوت مي كنم كه فردا در كنار ما در كليساي گلايدن براي نيازمندان دعا كنيم. ضمنآ ما مراسمي هم به زبان اسپانيايي داريم كه شايد براي شما بهتر باشد.“
گفتم: ”البته من اسپانيايي نمي دانم.“
گفت:”ظاهرتان شبيه پرتغالي هاست! پرتغالي ها هم اغلب زبان هاي اسپانيولي و پرتغالي مي دانند.“
گفتم:”من ايراني و مسلمان هستم.“
گفت:”فرقي نمي كند. ما لااقل دو چيز مشترك داريم، يكي خدا، دوم بهشت. اينطور نيست؟“
گفتم: ” ودوزخ!“
خنديد و گفت: ”عيسي مقدس خود را قرباني كرد تا خداوند گناهان پيروان خود را عفو كند. خداوند هم پذيرفت.“
ديدم دارد كلاه گشادي سرم مي رود. بهشت به مسيحيان و دوزخ به ما رسيد! اين بود كه موضوع را عوض كردم و پرسيدم كليسای شما به كدام گروه تعلق دارد.؟
گفت:” همه مي توانند در كليساي ما عضو شوند. اما ما عمدتآ برزيلي هستيم.“
ديدم بله، ”كليساي برزيلي هاي مقيم مركز“ (مركز را در اينجا به همان معنا كه آندر گوندر فرانك و والرشتاين منظور دارند بخوانيد). کنار كشيدم كه بروم كه گفت:“لطفآ فقط بگوييد چه خواسته ايد داريد تا فردا در مراسم نيايش آن را از پيشگاه عيسي مسيح و خداوند براي شما طلب كنيم؟“
بعد هم گفته هايم را در” فرم نيايش“ نوشت. خداحافظي كرديم و گفت:”فردا صدها مسيحي براي سلامتي شما دعا خواهند كرد و مطمئن باشيد مسيح شما را شفا مي دهد.“
گفتم:”خيلي ممنون، اما چه تضميني داريد كه دعاي شما اجابت شود؟“
گفت:”اگر به خداوند باور قلبي داشته باشيد دعاي ما اجابت مي شود. لطفآ اين روزنامه محلي (سيتي نيوز) را كه كليساي ما منتشر مي كند بخوانيد تا معجزه هاي عيسي مسيح را ببينيد. شما كه بيمار هستيد حتمآ در اين شماره نوشته خانم تريسي سالوادور را بخوانيد. مي بينيد وقتي كه پزشكان از درمان او واماندند، عيسي مسيح او را درمان مي كند. نوشته كوآم مارتين را هم بخوانيد تا ببينيد ايمان چه معجزه ها كه نمي كند.“
ديدم ليبراليسم چه ”معجون فرهنگي“ شگفتي آفريده است. يكي در عالم بوس و كنار و ديگري در وادي پرودگار در كنار هم با صلح و صفا زندگي مي كنند و غافلند كه اين آزادي ايمان و زندگي نعمتي نيست كه خداوند امروز به هر ملتي داده باشد. در جايي شمشير يكي گردن ديگري را مي زند. راهم را ادامه دادم.
موهاي پست مدرن!
حق با «ميشل دو سرتو» است. راه رفتن در شهر منطق خاص خود را دارد. کسی که در شهر قدم می زند «نظم قابل خواندنی» در آن می يابد, مشروط به آنکه «نشانه ها» ی راهنمای زندگی و «نقشه پنهان» شهر را درست و دقيق ببيند (به نقل از دورینگ 1993, ص126). همان طور که «الهه را از گام هايش می شناسند, » (آنید 405 قبل از میلاد) مردمنگارهم از راه رفتنش شناختـه می شود! دوشنبه 29 نوامبر به اتفاق همسرم به تاتنهام کورت رود, يکی از خيابان های اصلی تجاری در مرکز لندن رفتيم. هنگامه خريد سال نو بود و انبوه جمعيت خيابان را پوشانده بود. هرچند قيمت ها ی مرکز شهر بقدر کافی گران بود که ما دانشجو قادر به خريد نباشيم, اما تماشای ويترين ها و نظاره کردن داد و ستد ها چندان گران دست نمی گرفت!! مهمتر آنکه بخت ما هم بلند تر بود و توانستيم رايگان قيمت ها را پرس و جو و کالاها را ارزيابی کنيم! برای مردم نگاران مشاهده و پرس و جوی رايگان هم متاع کم بهايي نيست.
اوج داد وستد ها و فشردگی و تراکم جمعيت در تقاطع تاتنهام و خيابان آکسفورد بود. هيجان و غلغلغه جمعيت دقيقآ در محل « سنتر يوينت» ( ), بلندترين برج لندن که در سال های دهه هفتاد نماد مدرنيـت شهر بود, شروع می شد. دست چپ پيچيده و وارد آکسفورد شديم. خيابانی که به هر چيزی شباهت داشت جز دانشگاه آکسفورد. در ابتدای آکسفورد, موهاي آبي روشن و شاخك هاي قرمز نور افشان (مشهور به شاخ های شیطانی) دو خانم جوان بلند قامت جلب توجه می کرد. يکی کاپشن آبی, همرنگ موها, شلوار تنگ چسبان, کاملآ شبيه يوزپلنگ, و کفش کتانی های زمخت مردانه به پا داشت. دومی هم کاپشن سرمه ای, شلوار قرمز خانه خانه با مربع های بزرگ, که نشيمنگاه آن جيبی بزرگ, کاملآ شبيه خورجين, که بند بلند آويخته به آن, افسار الاغ را تداعی می کرد و چکمه سربازی داشت. اين دو بازماندگان گروه پانک ( ) بودند که در اواخر دهه 970 1 در بريتانيا ظاهر شدند و برای ده سال توجه مردم و تحليل گران فرهنگی را بخود معطوف کردند. همان طور که رونالد اليسون (1980) در «بريتانيای دهه هفتاد» می نويسد «آنروزها بريتانيايي ها آرزو می کردند اين گروه عجيب و غريب زود نابود شوند.» جامعه شناسان پانک ها را جزء گروه های ضد فرهنگ طبقه بندی می کردند که با پوشش و آرايش نامتعارف بر عليه نظم اجتماعی حاکم شورش کرده بودند. اما هر چه بود پانک ها تاثير ديگری بجای نهادند. «عرف ستيزی» پانک ها دنيای مد و پوشش و آرايش را متحول ساخت زيرا بتدريج غربی ها به نوآوری های شگفتی در زمينه فرم و رنگ و مدل دست يافتند.
ابتدا فوتباليست ها و ستاره های سينما از جسارت و عرف ستيزی پانک ها استفاده کردند و رقابتی بزرگ برای عرضه نامتعارف ترين مدل موی سر و لباس شروع کردند. از اينرو, همان طور که جوآن اينتوآيستل ( 2000 )می نويسد «فوتباليست ها مهمترين عرضه کنندگان تازه ترين مدل های مو در دهه هشتاد بودند.» اما اقبال فوتباليست ها دولت مستعجل بود زيرا با «عمومی شدن» بکارگيری رنگ ها و مدل نامتعارف, ديگر هيچ چيز نامتعارف نبود. در دهه نود و امروزه ديگر رنگ موی آبی و بنفش و قرمز نشان پانک نيست. بسيار ديده ام حتی پير زنان هم از رنگ های مذکور استفاده می کنند. اگرچه هنوز درصد اندکی از مردم سبک پانک را دنبال می کنند اما عناصری از سبک آن مانند رنگ مو, لباس چل تکه, استفاده از رنگ های تند و پر زرق و برق گسترش يافته است. در لوازم آرايش فروشی های آکسفورد ديگر نه تنها رنگ مو های سنتی بلوند و مشگی بلکه تمام رنگ ها را عرضه می کردند.
تصوير بزرگ ماهيچه ها قدرتمند و صورت وحشت آفرين و موهای مهيج يکی از گلادياتورهای مسابقات کامپيوتری در ويترين فروشگاهی ما را بداخل کشاند. ناخودآگاه وارد فروشگاه بازي هاي كامپيوتري بزرگی شديم. طنين گوشخراش موسيقی جاز هوی متال جاماييکايي چنان فضای فروشگاه را پر کرده بود که به سختی جايي برای مشتريان بود. فروشنده، مرد جواني بود با موهاي بلند مشگي، به طول حداقل يك متر. مانند خانم ها, موهايش را پشت خود آويخته و با گيره و گل سر آراسته بود. همكارش، جوان ديگري بود كه ريش باريكي به قطرچند ميليمتر داشت که مانند خط استوا صورت او را به نيمه شمالی و جنوبی تقسيم می شد. هر دو قهرمانان سي دي هاي كامپيوتري مغازه شان را تداعي مي كردند. از همه جالب تر، مرد ميانسال بلند قامتي بود كه به سبك هيپي هاي دهه 1970، سر و صورت خود را در ميان انبوه فشرده و بلند موهاي جو گندمي پنهان كرده بود. شباهت شگفتی به مرتاضان هندی داشت. شايد هم از بقاياي هيپي هاي همان عهد بود. اما تفاوتي ظريف و بنياني ميان هيپي هاي امروز غرب و هيپي هاي دهه 1970 وجود دارد. هيپي گري در آغاز جنبش اجتماعي بر عليه نظام كاپيتاليسم و نظم و ارزش هاي غالب جامعه آن روز بود، اما امروز، همانند تمام سبك هاي ديگر، هيپي مدلي ميان انواع مدل هاي رايج است، كه تنها”فرديت“ فرد را مي رساند.
«سبک های شرقی» آرايش و پوشش در آن شهرفرنگ ديدنی تر و تماشايي تر جلوه می کرد. شايد پاکستاني ها و بنگلادشی ها و هندی ها و آسيايي ها هم برای «تمايز بخشيدن» خود از «ديگر»ی با چنين هيئت غريبه ايي در شهر ظاهر شده بودند. از همه پر جلوه تر جوان پاکستانی بود که سر خود را با تيغ تراشيده بود و عرقچين سفيد شيری به سر داشت که همرنگ شلوار و دامن بلند پاکستانی اش بود. تنها نشان دورگه گی و ÷يوند او با غرب کاپشن سرمه ايي انگليسی اش بود که عرقچين و دامن شلوار شيری را بهم متصل می کرد. همراه او دختر جوانی بود که روبنده ايي خاکستری شبيه برقعه افغانی داشت و تنها چشم هايش پيدا بود. ناسازگاری آرايش و پوشش جوان پاکستانی در ميان مشتريان و موسيقی هوی متال و تصاوير گلادياتورها و بازی های کامپيوتری آن فروشگاه وجه کميک ديگ درهم جوش فرهنگ پست مدرن را تداعی می کرد, چنان که بی اختيار کمدی های «صمد» برايم تداعی شد.
يکی ديگر از ديدنی ترين های خيابان آکسفورد ”سيك هاي هندي“ بود. مقيم لندن، كه جمعيت قابل توجهي هستند، بهتر از هر گروه ديگر، شكست هژموني نوع خاص آرايش سر را نشان مي دهند. در مسير راهم با چندين سيك مواجه شدم كه ”عمامه“ هاي بزرگي شبيه آيت الله هاي خودمان، اما به رنگ هاي مختلف آبي، سياه، سفيد و سورمه ايي به سر داشتند. اگر سبيل هاي چخماقي و تيزشان نبود، ريش هاي بلند آويخته تا روي سينه، و عمامه هاي بزرگ از آنها آخوند هايي تمام عياري مي ساخت. همه جور مو: صاف، سيخكي، بلند و دراز، تراشيده، كوتاه، فرداده، آشفته و درهم، بافته و تنيده، سياه، رنگي (تمام رنگ ها) دربازار مد امروز لندن رايج است، جستجويم براي پيدا كردن سبكي غالب در ميان هزاران كله، كه هركدام مدل ويژه خود را دارشتند، بي حاصل ماند. جز آنكه دريافتم مهمترين سبك مو رايج بريتانيا و شايد تمام غرب ” مو ي پست مدرن“ است. از طرفي ”گروه هاي مرجع“ جامعه امروز غرب عمدتآ ستارگان سينما و فوتباليست ها هستند. تك تك اعضا اين گروه ها نيز تلاش مي كنند تا در هر زمينه ايي سبك منحصر بفرد“ خود را توليد و عرضه كنند. در نتيجه مكانيسم حاكم بر بازار مد تنوع و تگثر هر چه بيشتر است.