تبليغاتX
یادداشت‌های يك مردم‌نگار

 

مادام بوواری -  منم.»  جمله ای  است که فلوبر اغلب از زبان زن قهرمان کتابش  به زبان مي آورد. او زن خانه داری است که به مطالعه کردن علاقه زياد دارد و درست به همين لحاظ  همه چيز زندگي اش را از دست رفته مي يابد. شيوه  نگاه فلوبر به ادبيات  خاص ِ او نيست. گوته پس از انتشار اولين اثرش دچاراين نگراني شد که مبادا خواننده اش خود را در شخصيت اول کتاب  بازيابد و دست به خودکشي بزند.  اما روزگار به ما نشان داد که ترس گوته مبالغه آميز و بي دليل بوده است.

 سال 1774  -  سال انتشار « رنج ورتر جوان »  را مي توان سال اپيدمي خودکشي ناميد. « تب ِ ورتر» تهديد بزرگي برای سلامت مردم محسوب مي شد ، تا آنجا که حاکم مان ليپ زيک نه تنها کتاب خواندن ،  بلکه پوشيدن پالتوی زرد رنگ را نيز ممنوع کردند .  سالها خوانندگان « ورتر » با پوشيدن پالتوی زرد رنج و ستمي را که بر جوانان مي رفت به نمايش مي گذاشتند و بدين ترتيب بود که بلاپوش زرد سمبل رنج تلقي شد. بر همين قياس « تب پامِلا » -  برگرفته از رومان  ريچاردسون ،  در انگليس و « تب هلو ئيز »  از « نوول هلوئيز» اثر روسو در فرانسه بالا گرفت و بسياری را به  سرنوشت ورتر مبتلا کرد. لودويگ تيک آلماني مي گويد که او پس از خواندن « ورتر » چهار هفته گريسته است.

 

شکل غريب مطالعه در  فاصله سالهای 1700 - 1800  ،  عصر ِ سانتيمانتاليسم  «  احساساتي » ، رومانتيک  و رئاليسم -  با خود مفهوم تازه « بواريسم » را به همراه  داشت. بواريسم با اسکي پيزم( فرار از واقعيت) مترادف است  با اين تفاوت که  بار منفي آشکارتری از اسکي پيزم دارد. بواريسم يعني : داشتن توقعات غير واقعي از واقعيت ، در ک کج  و نادرست از واقعيت ، عدم تشخيص تخيل از واقعيت و از اين قبيل. 

 دون کيشوت  اولين و بزرگترين بواريست ادبيات است ، که خود سرچشمه ابداع کلمات و مفاهيمي  ازاين دست مي باشد. از آن جمله مي توان ازاصطلاح « مطالعه کردن کيشوتي » نام برد که به معني  کتاب خواندن بزرگسالان  به شيوه  شاگردان مدرسه است.

شايد بتوان دليل پيشرفت رومان را در پيشرفت و تعالي فرد يافت و اينکه همه ما روزی کيشوت های کوچکي بوده ايم. اما زمان به پيش مي رود. ساده انديشي گم مي شود. و ما مي آموزيم به جای رؤيا بافي و گشتن لای خطوط ، کتاب بخوانيم.  آنگاه  است که ادبيات به تجربه ای روشنفکرانه  مبدل شده و ديگر درک و تجربه ای  حسي و ناگهاني و بي تأمل نيست ، بلکه با تفکر و انتقاد آميخته است.  و اينگونه است که رومان از درون رئاليسم  و تخيل خلاق سرچشمه گرفته  و به مدرنيسم  و تخيل گريزی  مي انجامد.

 

اما آيا به راستي  درون  ِ ما ئي که روزی کتابي خوانده ايم ، يک مادام بواری نفس نمي کشد؟ و آيا درست به همين دليل نيست که ما  از خواندن دست برنمي داريم؟ آيا ما در آرزوی رسيدن به تجربه ای ناب و کامل نيست  که به کتاب خواندن ادامه مي دهيم ؟

طبعأ هرگاه از ما در باره اولين تجربه عشقيمان بطور کتبي سؤال شود، ما  بي درنگ از تب عشق و شدت آن و احساسات متافيزيکي خود و ديدن با چشم های راسکولنيکوف – يعني انديشيدن با مغز ديگری -  مي نويسيم ، نه از پرداختن به تعريف تکنيک های نوشتن و شيوه قديمي گوگول. با تمام اين احوال «احساس» از ديدگاه هنر فلسفه پديده ای غالب است. تا آنزمان که هنر آناتومي توسط کانت مطرح نشده بود ، احساسات در رده ی زيبائي شناختي و  استيک قرار نمي گرفت.  احساسات از جانب تي اس اليوت و منتقدان نو انديش ديگر و بعد ها  از جانب منتقد ادبي آمريکائي دابل و ، کي ، ويمسات ( با انتشار مقاله "  احساسات غلط" در سال 1949)  و مونروبردسلي مردود شناخته شد. مقاله "  احساسات غلط" چندان  بحث و غوغائي به پا نکرد : به نظرمن به استثناء نيچه ، در روزگار مدرن ،  روی هيچ قفسه فلسفه هنری جای پای  احساسات  را نمي توان يافت.  چرا ؟

 ما شايد بتوانيم پاسخ را نزد روزنامه نگارِ به نام 1960 مارشال مک لوهان که با شعار « وسيله خود ِ پيام است » به شهرت رسيد ، بيابيم.  مک لوهان مرد ِ ديدگاه و نگاه بود . اين - تنها اثر و نويسنده نيست که  مک لوهان را به ادبيات مي کشاند ، بلکه ادبيات به عنوان يک وسيله ذهن او را به خود مشغول مي کند. به عبارت ديگر کتاب في نفسه دارای قدرت تغيير جامعه است. مک لوهان  در کتاب های « رسانه» و « کهکشان گونتبرگ »  مي نويسد تمام آنچه که ما به مدرنيته نسبت مي دهيم ، يعني فردگرائي ، پُرتستانيسم ، ناسيوناليسم و صنعتگرائي نتيجه مستقيم صنعت چاپ کتاب است و نه زاده انديشه هائي که متفکران و نويسندگان به دست چاپ سپرده اند.

طبق گفته مک لوهان بزرگترين هديه صنعت چاپ به انسان « عدم اشتغال » و « فاقد دلبستگي بودن » است ، چيزی که کانت در صدد گفتنش بود. امروزه  ديگر احساس  «  کلمه » خوشاهنگي نيست. يادگاری است تاريخي از دروان رنسانس و واژه کليدی فلسفه کانت است که به ما از تأثيرات مخرب احساس بر عقل سخن مي گويد. و  آنچه صنعت چاپ با خود آورد ، امکان جانب گيری غير مستقيم نسبت به آنچيزی است که مستقيمأ به ما مربوط نيست. حال اخباری که تا آنروز تنها در محدوده خاصي پخش مي شد ، به گوش جمع بزرگتری مي رسيد و شرايط « ظهور ِ  بدون واکنش »  را فراهم مي آورد.  به عبارت ديگربه نظر مک لوهان تفاوت ميان فکر و انديشه  نتيجه مستقيم صنعت چاپ است . ( دکارت و کانت فقط به تغييرات و تحولات رخداده نامي نهاده اند).

 

مک لوهان هرگز گامي از آنچه در بالا آمد فراتر نرفت و تلاش نکرد که به گفته هايش بُعدی تاريخي ببخشد. کارين ليتو اديب انگليسي در تحقيقات جديدش « تئوری خواندن : کتاب ها ،ا جسام و استعاره از کتاب ها »  چاپ پلِيتي پرس در 194 صفحه - اينکار را کرده است. اين کتاب از زاويه ديد علوم مختلف تصاوير معمول ذهن ما را به ما نشان مي دهد.  ليتو بازار احساس را ا زدوران عهد عتيق تا دوران مدرن بررسي کرده و کاهش قيمت آنرا با رونق گرفتن بازار کتاب از سال 1700 به بعد به تصوير مي کشد.  به عقيده ليتو کاهش قيمت در رابطه با انديشه و فلسفه بگونه ای سطحي صورت گرفته  است. آنچه حائز اهمييت است سرچشمه و منشأ انديشه روشنفکری راسيوناليستي است که با جهاني شدن صنعت چاپ ، بُعد جسمي صنعت چاپ از دست رفت.  فرهنگ شفاهي قديم دارای بُعدی فيزيکي بود. راویان و آواز خوانان دوره گرد عهد قديم و دوران ميانه نويسندگي نمي کردندو آنها با رقصيدن و اواز خواندن و جمع تماشاچي را به شعف آوردن  حرفشان را مي زدند و بدين ترتيب فرهنگ شفاهي با « مراسم خاص جسمي » همراه بود. رقص يا حرکات جسمي در نظر بسياری مفيد مي آمد. دکلمه کردن ِ آهنگين داروی جسم و جان بود  و طبيبان به بيماران خود ساعتي راهپيمائي و ساعتي دکلمه تجويز مي کردند و  احساسات هرچه بلندتر بيان مي شد ، به سلامت انسان کمک بيشتری مي کرد.  به عقيده ارسطو پيامد ِ چنين حرکات جسمي « دفع زايدات از بدن » بود و به همين سبب ما را به  تزکيه  و پاکسازی احساسات با زبان شاعرانه اش مي خواند.  متفکران نو انديش تری  چون گورگياس ، هوراتيوس و لونگينيوس  بزرگي اثر ادبي را در قدرت ِ برانگيختن احساسات آدمي دانسته اند. مسلمأ کساني بودند که به اين عقيده به ديده ترديد مي نگريستند. همانطور که مي دانيم افلاطون شعر را برای سلامت جامعه خطرناک دانسته و منعش را به جامعه  توصيه مي کرد. به عقيده او تصوير  شاعران  از جهان « دروغ » بود و آنها هوس های نفساني را به خورد ِ ما مي دادند. بدبيني افلاطون شايد از حقيقتي ريشه مي گرفت که رنج ِ او بود : همين هنرشاعری  بود که احساسات مارا برانگيخته و مارا بارور کرد.

 

شکاکان امروزی شايد بگويند با توجه به تاريخ 1900 اروپا  چنين ترسي بي دليل است  و با توجه به تبليغات دامنگيرو گسترده ايدئولوژی های توتاليتر ، به خوبي مي توان علت بدبيني فراگير زمان ما عليه احساسات  تعريف کرد.

در اواسط قرن هيجدهم شرايط کاملا متفاوت شد. حال همه در خط افلاطون حرکت مي کردند. پزشکان ديگر مطالعه و دکلمه تجويز نمي کردند ، بلکه مضرات آن راهشدار مي دادند. خواندن زياد بيماری محسوب مي شد. « تب خواندن»  يا « بيبليو ماني » عوارضي چون : تب ، درد مفصل ، روماتيسم ، بواسير ، آسم ، اختلات قلبي ، سل ، سوء هاضمه ، يبوست ، ضعف اعصاب ، ميگرن ، غشي و ماليخوليا و غيره داشت.

به عقيده ليتيو تغيير نظر روشنفکران به چاپ کتاب و رونق بازار کتاب بر مي گشت. کتاب کالائي ارزان شده بود و عادت کتاب خواندن را عوض مي کرد. سواد آموزس  ديگر خاص ِ طبقه مرفه نبود ، بلکه  به همه طبقات اجتماعي  تعلق داشت  و از اينها گذشته ما آموختيم که آهسته کتاب بخوانيم و در نتيجه آداب معاشرت ، گردهمائي های اديبانه و دوستانه به مرور زمان رنگ باخت و مطالعه کردن امری شخصي شد. ما کتابمان را درست  گرفتيم و به اتاق خوابمان رفته و در دنيا را به روی خود بستيم. اينگونه شد که کنترل جمعي بر چه و چگونه خواندن از ميان رفت.

 

مارتين لوتر به ما آموخت که خود بينديشيم ( نظرات کليسا را دربست نپذيريم و کلمه را تفسير و تعبير کنيم ). پس ناگهان کتاب خواندن عادتي خطرناک و فرد کتاب خوان مزاحم سلامت جامعه قلمدادشد : فرد رؤيائي يک  انقلابي خطرناک است. مادام بواری با خواندن کتاب های دوران رومانيتک به عشق های آزاد و ماجراجوئي  دست يافت و در رؤياها يش از وظايف خانه و نظم جامعه مردسالار فاصله گرفت.

دن کيشوت آرزوی جهاني عادل داشت. رومان خواندن  در وهله اول کاری زنانه تلقي شده  واين تنها زنان و طبقات پائين جامعه بودند که با احساسات برانگيخته باني پريشاني و اضطراب مي شدند. اين طرز تلقي به مرور زمان به جامعه دانشگاهي نيز راه يافت. حال رومان خوان ِ مشتاق ،  مي شنود : عادتي که در عهد عتيق پسنديده بود ، امروز « بواريسمي » بي ارزش و محتواست و کتاب ها در او انتظارات پوچ و بي پايه و اساس مي آفريند و اينکه او يک  خواننده کيشوتي بيش نيست و از همين روی است که او احساساتي و عاری ازتفکر است.

 

يکي ديگر از دلايل مطرح شده ( 1700 ) اين بود که رومان ها ما را « بمباران » کرده اند و با احساسات بي پايه ای که با خود به همراه  مي آوردند، قدرت و امکان تأمل و انديشه را از ما مي گيرند و ما را خواننده ای منفعل مي کنند. نگراني فوق بعد ها به سينما و امروز به بازی های کامپيوتری کشانده شده است. (ما با کمال تعجب مي بينيم که امروزه مخالفان کامپيوتر دلايل قديم مخالفت رومان را وام مي گيرند):  فرار از واقعيت يا ايسکي پيزم ، غير اجتماعي شدن ، عدم کنترل جمع بر فرد ، انفعال و اينکه رشد سريع کامپيوتر به تعالي و روشنفکری فرد کمک نمي کند ، بلکه برعکس فرد را به  بازی گربا چشمان گود افتاده ، ضعيف بنيه و زشت مبدل مي سازد.  ليتيو معتقد است که رشد تکنيک سريع صورت مي گيرد و آنچه که باعث ترس مي شود ، به زودی از ذهن ها بيرون رفته و تکنيک يا صنعت مورد ِ قبول عام مي افتد.

خوب است که ما هميشه داستان های بزرگ را با  کمي چاشني نقد بخوانيم. حتا اگر مباحث پر کشش ما را از متن و محتوا دورسازد و بر محور تأملات ما بچرخد.

 وقتي ما ليتيو را مي خوانيم آنچه را که بايد در نظر بگيريم اين است که او نه به سود « احساسات ادبي » حرف مي زند و نه ادعا دارد که رومان في نفسه با « جسم » ما کاری مي کند.  مطالعات سالهای اخير ليتيو تنها يک نوع « بازگشت  وحشيانه » است به تاريخ ادبيات.

 

برين بوید محقق ادبيات به تازگي با انتشار مقاله ای در  «  د امريکن اسکولر» به کنسرواتيسم حاکم بر مراکز ادبي حمله مي برد  و مي نويسد : " پاسدار پير " خود را به طبيعيدانان نزديک کرده و با همومانيست ها مخالفت مي کنند.

فرهنگي و بيولوژيک بودن انسان  گفته ای قديم است. برين بوید معتقد است که زمان آن رسيده است که همومانيست ها جايگاه خود را بيابند.  و « تئوری های کتاب خواندن » به ما نشان مي دهد که باور به بيوکالچری ( فرهنگي – بيولوژيک بودن)  تا چه اندازه ما را بارور مي کند

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط نعمت‌الله فاضلی  |