اصطلاح ماتریالیسم فرهنگی به گونه ای اجتناب ناپذیر ، اصطلاح مشابهش " ماتریالیسم مارکسیسم " را به ذهن میآورد. میان این دو نگره البته گونهای همانندی هست : هر دو نگره مسائل اجتماعی را در بستر تاریخی و پیوند پویای زیر بنا و رو بنای اجتماعی مورد بررسی قرار می دهند اما میان این دو نگرش تفاوت هایی بنیادین نیز هست : ماتریالیست های فرهنگی به پدیده هایی چون حکومت ، مذهب ، قانون و فرهنگ به عنوان ساختهایی مینگرند که برای افزایش تواناییهای تولید و بازتولید جامعه مفیدند؛ برای مثال فلزکاری ( زیربنا ) در جوامع به این دلیل پدید آمد که باعث تولید غذا و تجارت بشود. فلزکاری به نوبهی خود به ایجاد تغییراتی در تجارت و سازمان دهی سیاسی ( ساختار ) و افزون بر آن به تغییر ایدهئولوژی ( روبنا ) میانجامد . ماتریالیسم فرهنگی برخلاف مارکسیسم به تئوری طبقات نمیپردازد و در برابر ، به این مسئلهی مهم میپردازد که روابط قدرت نابرابر ، باعث نوآوریها و تغییراتی میشود که هم به سود طبقات بالاتر و هم به نفع طبقات پایینتر است ؛ در حالی که مارکسیسم همهی تغییرات فرهنگی را تنها به سود طبقات حاکم می داند (1) .
آنچه از این اصطلاح در خوانش رمان به کار ما میآید ، یافتههای جاناتان دالیمور در تأویل سیاسی متون ادبی روزگار رنسانس است. او در کتاب شکسپیر سیاسی : مقالات تازه در ماتریالیسم فرهنگی (1985) به دو اصل مهم در نگره ی ماتریالیسم فرهنگی اشاره می کند : «او نمایش نامه نویسان دوران جیمز اول را " فعالان سیاسی " قلمداد می کند ؛ کسانی که از یک سو مکرراً بنیادهای ایده ئولوژیک اقتدار سلطنتی را مورد تردید قرار داده ، تخریب میکنند اما از دیگر سو ، به برخــی از همان باورهای متناقض ایمان دارند ، زیرا در قبال فرهنگ خود مصونیت سیاسی ندارند» (2) .
آنچه از این اشاره برمیآید ، برخورد دوگانهی ماتریالیستهای فرهنگی با مقولهی هژمونی سیاسی حکومتهاست : آنان از یک سو میکوشند رگههای این سلطهی سیاسی ـ فرهنگی را در آثار مشخص زمان و مکان نویسنده بازیابند . از آن جا که اصحاب این مکتب فکری اعتقاد دارند که نمودهای سیاسی ، فرهنگی و ادبی هر جامعه به ساخت اجتماعی همان روزگار بستگی دارد ، بر تولید کنندگان تولیدات فرهنگی خردهای نمینگرند ؛ اما از دیگر سو باور ندارند که یک اثر ادبی به تمامی زیر نفوذ «هژمونی» سیاسی غالب زمان باشد . پس میکوشند آن بخش از نمودها ، ابعاد ، قراین و شواهدی را که مغایر با نمودها ، ابعاد و شواهد «سلطه»ی زمان است ، کشف ، تدوین و ارزیابی کنند. ناگزیر منتقد میتواند به یاری این نمودها و شواهد تازه ـ که بازتاب ایده ئولوژی فردی ، مستقل و سلطه ستیز نویسنده است ـ ایده ئولوژی غالب را مورد خردهگیری قرار دهد. اینان در نهایت ، به برداشتهای نظریه پردازان مارکسیستی چون لویی آلتوسر و آنتونیو گرامشی نزدیک میشوند. برتنز مینویسد :« ماتریالیست های فرهنگی می پذیرند که متون ادبی در نگاه اول ، حامی ایده ئولوژی معاصرند، اما به اندازه ی همتایان تاریخ گرایِشان ، ایده ئولوژی را نافذ [ تعیین کننده ] نمی دانند . پس تحلیل ماتریالیست های فرهنگی از متون ادبی دو وجه دارد : از طرفی نشان می دهد چطور این متون ( به طور اجتناب ناپذیر ) ابزار ( محافظه کارانه ) ی نظم اجتماعی ـ فرهنگی غالب هستند و از طرف دیگر ، نشانگر آن است که چطور انسجام ظاهری این نظام از درون به واسطه ی تعارضات درونی و تنش هایی ـ که پیوسته می کوشد پنهان نگه دارد ـ تهدید می شود» (3) .
ماتریالیسم فرهنگی ، ایده ئولوژی چیره بر متن را یکپارچه و همگون نمی داند. این نگره باور دارد که نویسنده ضمن تأثیرپذیری از ایده ئولوژی غالب بر جامعه ، منعکس کننده ی خرده ایده ئولوژی های دیگری است که در کنار وجه غالب به گونه ای پنهانی تر اما به واقع موجود ادامه ی حیات می یابد . نویسنده ناخودآگاه زیر تأثیر این خرده ایده ئولوژی هاست . به نظر ماتریالیست فرهنگی ، کار منتقد گردآوری دلالت هایی است که با تأکید بر این پاره ایده ئولوژی های چیره بر متون یک عصر ، نقشی ویرانگرانه و مخالف خوان دارد . برتنز به عنوان نمونه می نویسند : « دلیمور در تراژدی رادیکال به این نکته اشاره می کند که در تفسیرهای سنتی از تراژدی های عصر جیمز اول ( سال های 1603 تا 1625 م . ) از جمله دکتر فاستوس مارلو و تراژدی انتقام ترنر ، توجه نشده است که چه طور این تراژدی ها در مبانی اومانیستی تردید می کنند ، زیرا نقدهای سنتی بر آن چه با چهارچوب های اومانیستی همسویی دارد، تأکید می کنند . بدیهی است که این گونه افشای همدستی بین نقد و متن ، به خوانش های تخریبی دیگر مشروعیت می بخشد» (4) .
* * *
|
ماتریالیسم فرهنگی ، ایده ئولوژی چیره بر متن را یکپارچه و همگون نمی داند. این نگره باور دارد که نویسنده ضمن تأثیرپذیری از ایده ئولوژی غالب بر جامعه ، منعکس کننده ی خرده ایده ئولوژی های دیگری است که در کنار وجه غالب به گونه ای پنهانی تر اما به واقع موجود ادامه ی حیات می یابد . نویسنده ناخودآگاه زیر تأثیر این خرده ایده ئولوژی هاست . به نظر ماتریالیست فرهنگی ، کار منتقد گردآوری دلالت هایی است که با تأکید بر این پاره ایده ئولوژی های چیره بر متون یک عصر ، نقشی ویرانگرانه و مخالف خوان دارد |
در " بادبادک باز " ( The Kite Runner ) ، رمانی افغانی که به زبان انگلیسی نوشته شده و از پرفروش ترین رمان های سال 2004 آمریکا بوده ـ در برابر ایده ئولوژی رسمی ، سنتی و مقبول افغانستان ، یک رشته خرده فرهنگ های متعارض و متفاوت نیز هست که پا به پای فرهنگ غالب به حیات خود ادامه می دهد . مرکز ثقل این فرهنگ های حاشیه ای ، نخست رویکردهای فرهنگی نسل نو، شهرنشین و فرهیخته ای است که بخشی از عمر خود را در کشورهای اروپایی و یا ایالات متحده گذرانده اند و دیگر اقوام سنی ( پشتون ) و شیعه ( هزاره ای ) از یک سو و جمعیت شهرنشین ( کابل ) و عشیره ای از سوی دیگر است. راوی و پدرش خانواده ای متمکن ، شهری و فرهیخته اند . پدر « یکی از ثروتمندترین تاجرهای کابل » است و به اتفاق دوستش ، رحیم خان ، « شرکت بزرگ و موفقی در تجارت فرش راه انداختند ، با دو تا داروخانه و یک رستوران » (5) . مادر راوی " سوفیا اکرمی " تحصیلات عالی داشته و در دانشگاه ، ادبیات کلاسیک فارسی تدریس می کرده و از « فرهیخته ترین خانم های کابل به حساب می آمد و از تبار خانواده ی سلطنتی هم بود» (ص20) . پدر بزرگ راوی وکیل بوده و تحصیلات عالی داشته که در تربیت پسر بی تأثیر نبوده است . پدر راوی ، ذهنیتی متفاوت با ذهنیت غالب بر دیگر مردم دارد . دید ِ او مادی ، واقع بینانه و غیر دینی است و این نگرش با فرهنگ جامعه ی بازتر طبقه ی متوسط شهرنشین پایتخت تناسب دارد ؛ هرچند که تجربیات فردی وی در این نگرش بی تأثیر نیست .
یکی از مهم ترین عناصر تشکیل دهنده ی ذهنیت پدر، ذهنیت غیردینی است . او آموزه های رایج سنتی برخی مکتبداران کابل را نمی پذیرد و آن ها را برای سلامت فکری پسر خود ، امیر ، خطرناک می داند. از آن جا که در این نوشتار باید بکوشیم ذهنیت دینی متفاوت برخی گروه های مشخص اجتماعی را در برابر ذهنیت چیره بر اکثریت مردم قرار دهیم ، ابتدا به ذهنیت رایج دینی ملای افغانی می پردازیم :« کلاس پنجم که بودم ، ملایی داشتیم که به ما درس دینی می داد . اسمش ملا فتح الله خان بود ، مردی چاق و خپل ، آبله رو با صدایی نکره . برای ما در مورد فضایل زکات و فریضه ی حج داد سخن می داد ؛ طرز به جا آوردن نمازهای پنج گانه را یاد مان می داد و وادارمان می کرد که آیه های قرآن را حفظ کنیم . با این که هیچ وقت معنی کلمات را برایمان نمی گفت ، گاهی به زور یک ترکه ی بید هم که شده ، وادارمان می کرد کلمات عربی را درست تلفظ کنیم تا خدا صدایمان را بهتر بشنود . یک روز گفت که اسلام ، مشروب خوردن را یک گناه کبیره می داند ؛ کسانی که مشروب می خورند ، باید در روز قیامت حساب پس بدهند . . .
توی اتاق بابا بودیم که به بابا گفتم ملا فتح الله خان توی مدرسه چه درسی به ما داده . بابا داشت برای خودش از توی گنجه ویسکی می ریخت . . . با صدای کلفتش گفت : می بینم چیزهایی را که از مدرسه یاد می گیری ، با آموزش حقیقی قاطی کرده ای . . . غیر از تسبیح انداختن و از برکردن کتابی که اصلا ً زبان آن حالیشان نمی شود ، هنر دیگری ندارند . خدا آن روز را نیاورد که افغانستان بیفتد دست این ها ! » (ص22ـ20)
آنچه را پدر پیش بینی می کرد ، تحقق یافت . با روی کار آمدن جریان عقیدتی ـ سیاسی « طالبان » حکومت بلامنازع و وحشت آور ملایان قشری و شریعت خاص اهل تسنن در کشور افغانستان آغاز شد ؛ حیات اجتماعی و فرهنگی مردم ، سمت و سویی دیگر یافت و کشتار قومی شیعیان در ابعادی گسترده آغاز شد . این جریان عقیدتی که برداشتی متفاوت از « شریعت» اسلامی داشت ، در روزگار قدرت خود در کابل از 1994 به بعد ، زنان را از کار در بیرون خانه منع کرد ؛ آنان را از تعلیم و تعلم در مدارس بازداشت و به آنان اجازه نمی داد جز با همراهی یکی از خویشاوندان مرد خود در سطح شهر رفت و آمد کنند و مجبور به زدن « برقع » شدند (6) . قشریگری حکومت طالبان حتی به پهنه هایی که با آموزه های دینی مغایرتی نداشت ، کشیده می شد و مثلا ً « وزارت امر به معروف و نهی از منکر زن ها را مجاز نمی دانست که با صدای بلند حرف بزنند » . برادر ناتنی راوی در نامه ای از سال های وحشت و خون در حکومت طالبان برایش نوشته و تعریف می کند که چگونه وقتی همسرش قیمت سیب زمینی را با صدای بلند از دست فروش کری می پرسد « ناگهان یک جوانک طالبان دوید آمد و با چماقش زد به ران های " فرزانه " جان » (ص245) و یا اگر کسی در ورزشگاه به هنگام تماشای فوتبال ، از روی شادی بازیگری را تشویق می کرد ، مورد ضرب و جرح قرار می گرفت : « خلاصه کابل یک گل زد و بغل دستی ام از خوشحالی به صدای بلند هورا کشید . یکهو یک جوانک ریش دراز . . . [ به اشتباه ] به طرفم آمد و با ته کلاشینکف زد توی پیشانی ام . گفت یک بار دیگر این کار را بکنی ، زبانت را از حلقت می کشم بیرون ، خر خرفت ! »(ص226)
قراین متعددی در رمان نشان می دهد که مردم بیگناه ، جنگ زده و بی پناهی که در این کشور زندگی می کنند ، هیچ گونه همدلی و همفکری با این جریان عقیدتی ـ سیاسی تحمیلی ندارند . در فاصله ی میان دو دور بازی فوتبال در یک استادیوم ورزشی ، زن و مردی را برای اجرای حد شرعی رجم به قلتگاه می آورند . کوشیده می شود تا اجرای حدود به اصطلاح شرعی در انظار عموم جوانان برگزار شود تا عبرت همگان شود و عبرت با ارعاب همزمان انجام شود ؛ اما بیش تر تماشاگران این صحنه های سراسر توحش در تمام طول مدت اجرای جنایات یا چشمان خود را می بندند یا با « نُچ نُچ » کردن مخالفت خود را با مجریان این « شو » شرعی و همدردی خویش را با قربانیان این جنایت ابراز می دارند : « درست نمی دانم چه مدت به صورت پنهان در دست هایم همان جا نشستم . فقط می دانم زمانی دوباره چشم هایم را بازکردم که آدم های دور و بر من داشتند می پرسیدند : مُرد ؟ مُرد ؟» (ص305)
عقب افتادگی فرهنگی ـ اجتماعی مردم افغانستان و برداشت های قشری آنان از دین و آیین زمینه ی ذهنی آنان را برای قبول یا تأیید ضمنی حاکمان جائر و جابر هموار می کند . نیروهای به اصطلاح " ائتلاف شمال " ( به رهبری گلبدین ، احمد شاه مسعود ) در مدت تسلط خود بر کابل چنان به کشتار مخالفان و مردم بیگناه می پردازند که وقتی نیروهای وحشی تر " طالبان " قدرت را در این شهر به دست می گیرند ، به آنان خوش آمد می گویند و ورود آنان را به پایتخت به منزله ی پایان بیست و اند سال جنگ داخلی بی ثمر تلقی می کنند :« رحیم خان گفت : طالبان که آمد و ائتلاف را با تیپا از کابل انداخت بیرون ، من توی همان خیابان واقعا ً رقصیدم . . . مردم با طالبان چاق سلامتی می کردند . از تانک هایشان بالا می رفتند و ژست می گرفتند و با آن ها عکس می انداختند . . . " ائتلاف " بیش تر از شوروی ها به کابل صدمه زد . پرورشگاه پدرت را خراب کردند. می دانستی ؟» (ص227) .
با این همه ، مردم فقرزده ، جنگ زده ، کشته داده و از هستی ساقط شده ای که گاه به نیروهای « ائتلاف » می پیوندند و زمانی به هزاران هوادار " بِن لادن " و یا " طالبان " و " القاعده " خوش آمد می گویند ، خود نمی دانند که همه ی این هزاران " مجاهد " ی که گویا برای بیرون راندن نیروهای شوروی یا استقرار حکومت اسلامی مبارزه می کنند ، تربیت شدگان مدارس و حوزه هایی دینی هستند که با سازماندهی ، امکانات مالی و تسلیحات آمریکا ، انگلیس و همکاری و آموزش برخی کشورهای همسایه ( پاکستان ، عربستان سعودی ) به افغانستان روانه شده اند. فیل گاسپِر استاد فلسفه در دانشگاه نوتردام دو نامور ، در مقاله ی افشاگرانه ی خود با عنوان افغانستان ، سیا ، بن لادن و طالبان به نقش تعیین کننده ی ایالات متحده ی آمریکا در سازمان دهی ، تسلیح و استفاده ی ابزاری از این سازمان های جهادی به تفصیل سخن گفته و در پایان افزوده است :« دعاوی اغواکننده ی ایالات متحده ی آمریکا در باره ی ماهیت سرکوبگرانه ی رژیم طالبان و نیز تاریخ مداخله ی این کشور در منطقه هرچه می خواهد باشد ؛ اما آنچه در این ادعاها واقعا ً مطرح نیست ، علاقه به دموکراسی و حقوق انسانی است ؛ برعکس آنچه در درجه ی اول اهمیت قرار دارد ، منافع حقیر اقتصادی و سیاسی طبقات حاکم ایالات متحده است . هدف همه ی این تمهیدات ، پشتیبانی از منحط ترین گروه ها و کسانی است که ممکن است به ذهن کسی خطور کند مشروط به این که به نتیجه ای مطلوب بینجامد . اکنون واشنگتن بر پایه ی این برنامه ی استراتژیک ـ که طالبان دیگر نمی تواند به عنوان متحدی به منافع دراز مدت ایالات متحده خدمت کند ـ جنگی تمام عیار را بر ضد همین جریان به راه انداخته است . نتیجه ای این جنگ هم مهم نیست ؛ آنچه اهمیت دارد ، چشم اندازی است که این جنگ برای تأمین منافع آینده ی ایالات متحده فراهم می کند . » (7)
* * *
گفته ایم که در خوانش متن بر بستر ماتریالیسم فرهنگی ، خواننده و منتقد باید در پی نشانه های متنی باشد که ذهنیت غالب بر ایده ئولوژی را مورد تردید یا مخالفت قرار می دهد. میان ایده ئولوژی و هِژِمونی ( سلطه ) تفاوتی هست. به باور مارکسیست ها ایده ئولوژی باورهایی نیست که ما آگاهانه و به اختیار آن ها را پذیرفته باشیم « بلکه آن چیزی است که باعث می شود ما زندگی مان را به سبک و سیاق به خصوصی تجربه کنیم و بعد فکر می کنیم که این ، شیوه ی طبیعی ِ نگریستن به خود و جهان است . . . برای مثال ایده ئولوژی ، اختلافات طبقاتی را ـ که در جامعه ی سرمایه داری شاهد آنیم ـ امری طبیعی و قابل قبول جلوه می دهد . اگر تسلیم ایده ئولوژی شویم ، در دنیایی واهی زندگی خواهیم کرد که مارکسیست ها آن را وضعیت " آگاهی کاذب " نامیده اند» (8) . در کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری ، نهادهای جامعه ی مدنی ، مطبوعات و رسانه های همگانی آزاد و مستقل از دولت ، گونه ای از استقلال و آزادی اندیشه ، نگاه و داوری متعادل هست که در برابر نمودهای مشخص ایده ئولوژی رسمی و غالب نظام حاکمیت ، بازتاب نشان می دهد و شهروند « فردیت » خود را یکسره فراموش نمی کند . به تعبیر گرامشی ، در این جوامع ، نسبت میان اجماع و زور ، قاطعانه به سود اولی است :« دولت بورژوایی اگر وادار به خشونت شود ، به خشونت مستقیم دست خواهد یازید ؛ اما با این کار ، خود را در معرض از دست دادن جدی اعتبار ایده ئولوژیک قرار خواهد داد . در نظر قدرت ، مرجّح این است که به راحتی نامرئی باقی بماند » (9) . در کشورهای پس افتاده ای چون افغانستان ـ که هنوز فورماسیون های ماقبل سرمایه داری ( نظام عشیره ای ، اقتصاد طبیعی ، زمینداری و حیات اقتصادی و انگلی قاچاق ) بر شکل بندی اجتماعی ـ اقتصادی سرمایه داری غالب است ، چیزی به نام نهادهای دموکراتیک و جامعه ی مدنی ، مطبوعات و رسانه های گروهی و دانشگاهی وجود ندارد که بتواند ایده ئولوژی و هژمونی غالب را تعدیل کند . ناگزیر وجوه مخالفت و ستیز با ایده ئولوژی در وجه غالبش فردی است و به صورت طرز تفکر گروهی ، سیاسی و جهت دار نمود نمی یابد و جالب این که آنچه از خرده فرهنگ در برابر فرهنگ غالب در رمان می یابیم ، از گونه ی فردی آن است که از آگاهی و تجربه ی اجتماعی شخصی سرچشمه گرفته است .
بخش اعظم ترکیب جمعیت ناهمگون افغانستان را « پشتون»ها تشکیل می دهند که در نواحی شرقی و جنوبی کشور ساکنند و مهم ترین قبیله در میان اینان « درّانی» ها هستند که همواره قدرت سیاسی را در دست داشته اند و بر مذهب تسنن و حنفی هستند. این قوم ـ که راوی و خانواده اش از آنند ـ مهم ترین قوم زمیندار افغانستان هم هست که با «بارک زایی»ها پیوسته بر سر کسب قدرت سیاسی در رقابت و ستیز بوده اند. دومین قوم «هزاره» هایند که ترکیبی از نژاد سفید و زردند و در مرکز افغانستان سکنی دارند . به زبان فارسی سخن مــــی گویند و شیعه مذهبند. این قــوم که پیوسته
مورد ستم اجتماعی ( طبقاتی ، مذهبی ) بوده اند پیوسته مورد سرکوب قبایل غالب «پشتون» قرار داشته اند و کشتار تاریخی آنان در روزگار حکومت سنی مذهب «عبدالرحمان» مشهور است (10) .
حسن و خانواده اش ( علی ، صنوبر ، فرزانه ، سهراب ) از این قبیله اند و به دلیل فارسی زبانی و تشیع با ایرانیان همدلی و همفکری دارند و به خاطر موقعیت اقتصادی ـ سیاسی و فرهنگی بالاتر ایران در منطقه ، از اینان به نیکی و افتخار یاد می کنند . با این همه پشتون های غالب ، از زن و مرد این قبیله بیش تر به عنوان کلفت ، معشوقه ، نوکر ، باغبان و مستخدم سود می جسته اند و سربازی به هنگام دیدن حسن به وی می گوید : « مادرت را می شناختم . کنار آن نهر از پشت گرفتمش». مادر که نمی تواند این فاجعه را فراموش کند « با یک دسته آوازه خوان و رقاصه ی دوره گرد فرار کرد » (ص10) .
نویسنده ـ راوی ـ که گرایش اومانیستی و لیبرالی دارد ـ به گونه های مختلف می کوشد لیاقت های ذاتی افراد این اقلیت نژادی مستضعف را برجسته کند و نشان دهد ستمی که در حق آنان رفته ، بی پایه بوده است . حمایت و علاقه ی پدر راوی نسبت به " علی " باغبان و خانواده ی «هزاره» ای اش تنها به این دلیل نیست که حسن از طرف پدر ، فرزند ناتنی اوست ؛ بلکه به خاطر هوش و استعداد ، شهامت ، لیاقت و توانایی های خاص اوست که وی را حتی از فرزند خودش ، امیر ، بیش تر دوست می دارد . پدر به هنگام مقایسه ی آن دو به دوستش ، رحیم خان ، می گوید :«می بینم چه طوری بهش زور می گویند . . . او اصلا ً از خودش دفاع نمی کند . . . هیچ می دانی وقتی پسرهای محله دستش می اندازند ، چه اتفاقی می افتد ؟ حسن می آید و سط و آن ها را پس می زند . . . وقتی هم می آید خانه ازش می پرسم چی شد که حسن صورتش خراش برداشت ، می گوید : خورد زمین» (ص28) . پدر در جانبداری و دوستی خود نسبت به " حسن " کوتاهی نمی کند . وقتی پسرش ، امیر ، از وی می خواهد به دلیلی "حسن " و خانواده اش را از خانه بیرون کند ، پدر به شدت مخالفت می کند و این مخالفت صرفا ً به این دلیل نیست که او نیز فرزند دیگر اوست ؛ حسن ذاتا ً شایسته ، بلند نظر ، باشهامت و نیک سرشت است . پدر برای این که " حسن " به اعتبار ظاهرش ، عیبی جسمانی نداشته باشد ، به یک پزشک هندی دستور می دهد که لب شکری او را جراحی کند تا احساس حقارت نکند (ص56) . پدر ـ با آن که از «پشتون»های مرفه کابل است ـ نسبت به طایفه ی «هزاره ای»ها هیچ گونه احساس خصومت و تحقیرآمیزی ندارد و این ، درست خلاف باورهای چیره بر« پشتون»هاست . " آصف " نامی که فرزند یک خلبان مرفه الحال است ، " امیر " را به خاطر دوستی با " حسن " هزاره ای نمی بخشد و از هیچ گونه تحقیری در مورد این پسر غیر پشتون فروگذار نیست . او دوست دارد به " داوودخان " رئیس جمهور کشور ـ که گویا یک بار به خانه ی آنان آمده ـ بگوید : «افغانستان را از شر هر چی هزاره ای کثیف است ، خلاص کند . . . اگر ابله هایی مثل تو و بابات به این جور آدم ها راه نمی دادند ، تا حالا از شرشان خلاص شده بودیم . توی همان " هزاره جات " ـ که مال آنجا هستند ـ همه شان از دم پوسیده بودند . تو مایه ی ننگ افغانستان هستی» (ص49ـ48) . " آصف " بعدها وقتی به نیروهای « طالبان » می پیوندد ، در قوم کشی«هزاره ای»های شیعه تردید نمی کند و به کشتار عظیم آنان مباهات می کند . او « غرور ملت ، آداب و رسوم ، زبان و افغانستان» را به «عمارتی اعیانی » مانند می کند که با وجود «هزاره ای » ها «پر از آشغال شده و یک نفر باید این آشغال ها را دور بریزد » (ص320) . حتی پشتون فقیر و بی چیزی چون " فرید " ـ که راوی را از پیشاور به کابل آورده است ـ وقتی می فهمد او به خاطر آوردن پسر بچه ای هزاره ای از آمریکا به پاکستان و از آنجا به کابل آمده ، می پرسد : «چیزی که می خواهم بپرسم این است که چرا " اون " پسر ؟ این همه راه را از آمریکا کوبیدی آمدی این جا واسه ی . . . یک شیعه ؟ » (ص300)
در رمان ، قراینی هست که از رویارویی دو نسل قدیم و جدید حکایت می کند . در نسل جدید مردم افغانستان ، اندیشه هایی رشد می کند که با ذهنیت پدران متفاوت است . رمان " بادبادک باز " به یک اعتبار ، درنگی بر این رویارویی ذهنی است . بی گمان نویسنده از این که این اندازه بر غمنامه ی " رستم و سهراب " تأکید می کند ، غرضی دارد . چرا " امیر " از میان همه ی افسانه ها و اسطوره های " شاهنامه " تنها تراژدی «رستم و سهراب» را برمی گزیند ؟ آیا او نمی خواهد تلویحا ً به رویارویی خود با پدر و ذهنیت او اشاره کند ؟ چرا " حسن " که تنها شنونده ی شیفته ی این تراژدی است ، این همه به آن اظهار علاقه می کند ؟ نویسنده تلویحاً می خواهد به خواننده ی رمان در« خوانش » متفاوت رمان کمک کند . به این جمله ی کنایی " امیر " دقت کنیم :«من که شخصا ً در سرنوشت رستم هیچ فاجعه ای نمی دیدم . تازه مگر همه ی پدرها توی نهان خانه ی پر رمز و راز قلبشان ، آرزوی کشتن پسرهایشان را در سر نمی پرورانند ؟ » (ص36)
با این همه ، من برآنم که رمان ، تفسیری بر همین پرسش بزرگ است . کل رمان بر موضوع محوری « پدرسالاری» می گردد که ذهنیت غالب بر ساخت فرهنگی مردم افغانستان است و ماتریالیسم فرهنگی در این اثر ، به یک اعتبار ، گرایش های گریز از مرکز نسل جوان و نو ِ خانواده هایی است که هر چیز را در روزگار کنونی ، متفاوت و نو می خواهد . پدر راوی ، وقتی می فهمد که پسرش ، داستانی نوشته و مایل است تشویق و تمجید شود ، بی اعتنایی نشان می دهد و تنها به گفتن این که«خوبه ؛ خیلی خوبه » اکتفا می کند (ص38) . به باور سنتی پدر ، داستان نویس شدن پسـر در آینده ، مشغله ی ذهنی و حرفه ای نیست که شایسته ی افتخار باشد . او بیش تر دوست دارد پسر به همان تجارت فرش و یا مشاغلی بپردازد که موقعیت اجتماعی و اقتصادی بهتری برای فرزند ایجاد می کند . " رحیم خان " دوست پدر و نیز " حسن " پسر خدمتکار هزاره ای ، تنها مشوقان" امیر " در داستان نویسی اند. راوی سپس در آمریکا به یکی از نویسندگان موفق و پرخواننده تبدیل می شود و شگفت این که نام رمان " پدر ـ پسر " است که به شکاف و ستیز میان دو نسل قدیم و جدید اشاره دارد و ناشری به نام " مارتین گرین والت " آن را در نیویورک منتشر می کند . وقتی پدر و پسر به آمریکا می روند با خانواده ی متشخص تیمسار طاهری آشنا می شوند . او از جمله افسران ارشد فراری افغانی به آمریکاست که هم به دلیل ذهنیت پدرسالارانه ی افغانی خود و هم روحیه و ذهنیت نظامی ، بر دختر زیبا و فرهیخته ی خود ، ثریّا ، سخت می گیرد . وقتی " ثریا " به پدر می گوید که می خواهد آموزگار شود و تدریس کند ، پدر جداً با این تصمیم مخالفت می کند : « پدرم دلش می خواهد بروم دانشکده ی حقوق اما من می خواهم معلم بشوم . درآمد زیادی ندارد اما من دوست دارم » (174ـ173) . دختر بر ذهنیت و تصمیم خود استوار است : « شاید توی تدریس پول و پله ای نباشد اما همان کاری است که من دوست دارم بکنم . این ، کاری است که من عاشقش هستم و هرچی باشد ، بهتر از پول گرفتن از سازمان رفاه اجتماعی است» (ص208) . سرانجام پدر با شرکت در کلاس های تدریس دختر خود و حتی یادداشت برداری از گفته های وی ، به او افتخار می کند (ص220) .
|
در " بادبادک باز " ( The Kite Runner ) ، رمانی افغانی که به زبان انگلیسی نوشته شده و از پرفروش ترین رمان های سال 2004 آمریکا بوده ـ در برابر ایده ئولوژی رسمی ، سنتی و مقبول افغانستان ، یک رشته خرده فرهنگ های متعارض و متفاوت نیز هست که پا به پای فرهنگ غالب به حیات خود ادامه می دهد . مرکز ثقل این فرهنگ های حاشیه ای ، نخست رویکردهای فرهنگی نسل نو، شهرنشین و فرهیخته ای است که بخشی از عمر خود را در کشورهای اروپایی و یا ایالات متحده گذرانده اند و دیگر اقوام سنی ( پشتون ) و شیعه ( هزاره ای ) از یک سو و جمعیت شهرنشین ( کابل ) و عشیره ای از سوی دیگر است. |
جناب تیمسار طاهری ـ که ذهنیتی سنتی و پدرسالارانه دارد ـ از دیدارهای پنهانی و کوتاه راوی با تنها دخترش بر داوری هموطنان خود بیمناک است و حتی یک بار آشکارا به وی هشدار می دهد :« می بینی که اینجا " هر کسی " برای خودش قصه پردازی است » (ص175) او تلویحاً از " امیر " می خواهد اگر می خواهد با دخترش ازدواج کند ، باید از درِ سنت « خواستگاری » وارد شود (ص191) . با این همه دختر ـ که به نسل نو و سنت شکن تعلق دارد ـ کار خود می کند و سرانجام این دیدارهای پنهان گهگاهی با حضور مادر ، به ازدواج می انجامد . آزمایش های پزشکی نشان می دهند که " امیر " نمی تواند فرزندی داشته باشد ؛ پس مسئله ی " فرزند خواندگی " به میان می آید و" امیر " و " ثریا " با قبول " فرزند خواندگی " در اندیشه ی آنند . پدر " ثریا " طبق معمول با این پیشنهاد مخالفت می کند و می گوید:« اگر شما بچه ای را به فرزندی قبول کنید ، نمی دانید خون چه کسی را به خانه تان آورده اید . حالا اگر " آمریکایی " بودید ، مسئله ای نبود . مردم اینجا از سرِ عشق و عاشقی ازدواج می کنند و اصل و نسب اصلا ً مطرح نیست . فرزندخواندگی شان هم به همین نحو است ؛ فقط بچه سالم باشد ، همه راضی اند ولی ما " افغانی " هستیم دخترم » (ص215) .
با این همه " امیر " ـ که " سهراب " پسر " حسن " را از کابل با خود به آمریکا آورده ـ به عنوان فرزند خوانده می پذیرد و به کشاکش همیشگی " پدر ـ پسر " پایان می دهد و به جناب تیمسار طاهری هم هشدار می دهد که فرزند خوانده شان را به نام پرافتخارش ، سهراب " ، صدا بزند : « و یک چیز دیگر تیمسار صاحب ! دیگر نبینم جلوی من او را " پسر هزاره ای " صدا کنید . او اسم دارد و اسمش هم سهراب است » (ص409) .
* * *
یکی از سویه های « ماتریالیسم فرهنگی» یافتن همانندی میان متن و « لحظه ی زمانی و تاریخی » است . مارکس در هجدهم لویی برومر نوشته:« رخدادهای تاریخ دو بار تکرار می شوند : بار نخست به گونه ی تراژدی و دفعه ی دوم به صورت کمدی » . دکتر کِوین اِوِرت ( Kevin Ewert ) استادیار تئاتر در دانشگاه پیتسبورگ " برادفورد " در مقاله ای با عنوان ِهنری پنجم ، جنگ خلیج و ماتریالیسم فرهنگی می نویسد :« این رساله در باره ی پیوند پیچیده میان برداشت آتی و تاریخ مشخص گذشته در نمایش نامه ی هِنری پنجم شکسپیر و در ضمن ، آموزش ماتریالیسم فرهنگی به دانشجویان است . این نمایش نامه با پیــــروزی نهــایی هنــــری ، پادشاه انگلستان ، و رؤیای صلح و
خوشبختی پایان می یابد . راوی ( همسرا ) به جلو صحنه ی تئاتر می آید و چیزی را در باره ی نمایش روزگار الیزابت می گوید که تاریخ ، تقریباً آن را می داند : هرچه در تئاتر رخ می دهد ، دیگربار تجدید می شود اما به اعتبار تاریخی ، پیروزی تصادفی " هِنری " اندکی بعد از میان می رود . در عین حال میان رؤیا و تاریخ در نمایش تفاوتی هست . راوی در آغاز واپسین صحنه ی نمایش ، در باره ی رؤیای کنتِ ایالت " اِسِکس " می گوید : " ژنرال ملکه ی موقّر ما " فاتحانه از ایرلند به لندن بازمی گردد . به باور تماشاگر روزگار شکسپیر ، این رؤیا به همان جایی کشیده می شود که " هنری پنجم " مشهور گرفتار آن شد ؛ یعنی هنگامی که انتظارات فوق العاده ی وی در طی آشوب شرم آور داخلی به باد رفت . ضمن این که من آماده می شدم که این نمایش نامه را برای دانشجویانم در کلاس درس شکسپیر تدریس کنم ، به سومین برداشت از پیروزی رسیدم که با پیامد تاریخی در تضاد قرار داشت . مجله ی Forbes درست پس از " جنگ خلیج " مقاله ای منتشر کرد که در آن پیروزی فوق العاده و نظامی جورج بوش ( G. Bush ) را با پیروزی تئاتری " ِهنری " در
من در خوانش " ماتریالیسم فرهنگی " رمان " بادبادک باز " در آغاز می خواهم به منشور تراژیک نبرد من ( Mein Kampf ) آدولف هیتلر در میانه ی دهه ی سوم قرن بیستم اشاره کنم که آن را در روزگار حبس خود به " رودلف هِس " دیکته می کرد و در آن آشکارا به قانونمند کردن فلسفه ی نسل کشی کمونیست ها و قوم کشی یهودیان آلمان اشاره می کرد . او شکست نظامی ـ سیاسی آلمان را در جنگ جهانی اول ناشی از خیانت یهودیان و مارکسیست ها معرفی می کرد . این کتاب ـ که سپس به «کتاب مقدس ناسیونالیست ها» معروف شد ـ مرجع فکری بسیاری از آشفته مغزانی تبدیل شد که برای رسیدن به مقاصد شوم نظری خود به آن استناد می کردند. او می اندیشید با مصادره ی اموال یهودیان آلمان و دیگر کشورها می تواند پیامدهای رکود اقتصادی سال 1929 و پس از آن را جبران کند و با سرکوب مارکسیست ها و کمونیست ها ـ که آنان را مسبب آتش سوزی " رایشتاک " معرفی می کرد ـ منافع سرمایه داران را برای همیشه تضمین کند. تباهی میلیون ها یهودی بیگناه آلمان و اروپای شرقی در کوره های آدم سوزی و اعدام بسیاری از مخالفان سرسخت کمونیست خود ، لگام گسیختگی وی را تشدید کرد .
" آصف " نامی ـ که پیش از این از وی یاد کرده ایم ـ از همان روزگار کودکی ، مدافع سرسخت باورهای مالیخولیایی هیتلر است و اعتقاد دارد :« هرچه باشد ، او یک رهبر بود ، یک رهبر بزرگ ؛ یک مرد با بصیرت . اگر گذاشته بودند هیتلر کاری را که شروع کرده بود ، تمام کند ، الآن دنیا گلستان بود » (ص47) . او به مناسبت جشن تولد " امیر " کتاب " نبرد من " را برایش هدیه می آورد :« کاغذ کادوی هدیه ی آصف را پاره کردم و جلد کتاب را گرفتم جلوی نور ماه . شرح زندگی هیتلر بود . پرتش کردم لای کپه ای علف» (ص112) . اکنون " آصف " پس از تحمل مرارت حبس در زندان کمونیست های حزب « پرچم » به صفوف « طالبان » پیوسته و پاکسازی میهن را از لوث « هزاره ای » های شیعه و کمونیست های طرفدار شوروی در سرلوحه ی اقدامات خود قرار داده است . اکنون دیگر با بخش کمیک تکرار رخدادهای تاریخی رو به روییم . او به هنگام دیدار با " امیر " ـ که برای بردن " سهراب " از کابل آمده است ـ از خاطرات خوش قوم کشی خود پس از تصرف " مزار شریف " در آگوست 1998 می گوید :« خانه به خانه می رفتیم ؛ مردها و پسرها را می خواستیم . همان جا ، جلوی چشم خانواده شان با تیر می زدیمشان . . . .گاهی درهایشان را می شکستیم و می رفتیم توی خانه و من . . . مسلسلم را دور تا دور اتاق می گرداندم و تیر پشت تیر می زدم تا این که دود ، چشمم را کور می کرد . . . معنی کلمه ی " آزادسازی " را نمی فهمی مگر این که خودت آن کار را انجام بدهی . وسط یک اتاق ِ پُر از هدف بایستی ؛ گلوله ها را توی هوا بپرانی ؛ فارغ از هر گناه و پشیمانی و بدانی که شریف ، خوب و اصیل هستی . بدانی که داری به دستور خدا عمل می کنی . تسبیح را بوسید و سرش را یک وَری کرد» (ص312ـ311) . آیا تصادفی است که در جنوب اروپا تنها دو کشور ایتالیا ی موسولینی و اسپانیای ژنرال فرانکوی دیکتاور بودند که از روی کار آمدن نازیسم در آلمان شادمان شدند و در خاور میانه تنها دو کشور مرتجع عربستان سعودی و پاکستان بوند که رژیم طالبان را به رسمیت شناختند ؟
و " آصف " این پریشان مغز فاشیست در حالی که ریشش تا سینه اش می رسد و پیوسته پیش روی سربازانش نماز می خواند ، از " سهراب " به عنوان رقاصه و معشوق سود می جوید :« مرد دستش را محکم انداخت دور شکم سهراب و چانه اش را گذاشت روی شانه ی پسرک . سهراب نگاهش به زیر بود ولی مدام نگاه های شرمگین و دزدانه ای به من می انداخت . دست مرد ، روی شکم پسر بالا و پایین می رفت« (ص316) . با وجود این ما بر اینیم که زمان نمایش کمیک ، کوتاه است و دیگر بار موقعیت ، تراژیک می شود . سهراب گوله ی آهنی سنگینی در کمان نهاده ، چشم چپ " آصف " را هدف قرار می دهد (ص328) و با " امیر " از کابل می گریزد و در فریمانت کالیفرنیا روزگار می گذراند و افغانستان به اشغال نیروهای آمریکا درمی آید ؛ پایان روزگار قوم کشی ، پایان ستیز نیروهای خودی با هم ، پایان جنگ سی ساله ، تصرف آلمان هیتلری و ورود نیروهای آمریکا به آلمانی دیگر و تکراری دیگر در تاریخی دیگر .
پایان نوشت ها :
1. Harris , Marvin . Cultural Materialism , 1996 . p. 278 . in Encyclopedia of Cultural Anthrology . Edited by David Levinson and Melvin Ember , pp. 277-281 ,
2. مقدادی ، بهرام ، فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی : از افلاطون تا عصر حاضر ، تهران ، انتشارات فکر روز ، 1378 ، ص 424ـ423
3. برتنز ، یوهانس ویلم ، نظریۀ ادبی ، برگردان : فرزان سجودی ، تهران ، مؤسسه ی انتشاراتی آهنگ دیگر ، 1382 ، ص 240ـ239
4. همان ، ص 241
5. حسینی ، خالد ، بادبادک باز ، ترجمه ی زیبا گنجی ـ پریسا سلیمان زاده ، تهران ، انتشارات مروارید ، چاپ سوم ، 1384، ص 19
This page was last modified 08:42, 19 July 2007.