نظرية فرهنگي در فرهنگ عامه و نمايشهاي رسانهاي. نوشتة مايكل ريل ترجمة ليدا كاووسي
نگ عامه، كه تجلي فراگير فعاليتهاي رايج در زندگي معاصر است، براي نظرية فرهنگي مشكلآفرين بوده است. فاصلة ميان نظرية فرهنگ عمومي و نظرية فرهنگ عامه هماكنون فرصتي براي مباحثه راجع به مسائل مربوط به رشد نظريه فرهنگي فراهم ميكند. تاريخچة فكري اين نوع مطالعة ارتباطي ـ كه تحقيق حاضر بخش كوچكي از آن است ـ نخست فاصلة اين دو حوزه را خاطرنشان ميسازد و سپس دليل دشواري آشتي ميان آنها را ميپرسد.
از يك سو، در مطالعات فرهنگ عامه، تلاش براي نظريهپردازي در مورد فرهنگ عامه بهتدريج كاهش يافته و به توصيفاتي ضعيف در مورد مفهومي مفرد از نظرية اجتماعي يا ادبي بدل شده است. بيسبال به مثابة روايتي شبه ادبي مورد بررسي قرار گرفته يا جاي پاي بينامتنّيت در موسيقي هيپ هاپ يافت شده است. از سوي ديگر، نظريههاي عمومي فرهنگي ممكن است برابعاد مهم «عامه» تأكيد نكنند. به يك گروه هنري كوچك به اندازة (يا بيشتر از) مشاركت جمعي عامه مردم در ورزشهاي مطرح در رسانهها اهميت داده ميشود. از بسياري جهات، نظرية فرهنگي عمومي تنها در صورتي در مورد فرهنگ عامه كاربرد ميبايد كه در آن تفاوتها و بسطهاي تازه و عمدهاي ايجاد شود: براي مثال، نيروهاي «بازاري» در فرهنگ عامه مشهودتر از تعامل فرهنگي رودرروي عامه است. دراين مقاله، تلاش ميكنم بعضي از درسهاي آموخته شده دربارة فرهنگ را از آن نظريهها به ويژه از نظريههاي مربوط به فرهنگ عامه، استخراج كنم.
اين مقاله ترجمة فصل هشتم كتاب زير است:
Culture in the Communication AGE, Edited by Jameos Lull, Routledge Publications, 2001
|
||
|
||
|
||
|
||
|
||
|
||
|
||
تعريف فرهنگ و «بيثبات كردن فرضيات غالب»
همزمان با تكامل پديدة فرهنگ توده و عامه در يك قرنونيم گذشته، نظرية فرهنگ عامه با بسياري از نيروها كه در مقابلش صفآرايي كردند به سختي جنگيده است. درست برخلاف اين فرض كه تحقيق و نظرية واقعي در خدمت «نظريهسازي» به شيوهاي متزايد است، نظرية فرهنگ عامه اغلب در ابتدا جاي فرضيات رقيب را ميگيرد تا راه را براي شناخت خود باز كند. در عبارت مفيدي كه اولف هانرز ابداع كرد، نظرية فرهنگ عامه به دليل «بيثبات كردن فرضيات غالب» به منظور توجيه و ايجاد جايگاهي براي خود، مورد اعتراض قرار گرفته است.
يكي از ابعاد اصلي تلاش نظرية فرهنگ عامه، ارائة تعريف بوده است. تعارض در زمينة تعريف در طول مدت تكامل نظرية فرهنگي، يعني بيشتر از يك قرن ادامه يافته است. نظرية فرهنگي در مجموع، و نظرية فرهنگ عامه بهطور اخص، تلاش كردهاند كه در مورد ابعاد غيرمنطقي زندگي اجتماعي شناختي منطقي ايجاد كنند. براي اينكار، مردمشناسي قرن نوزدهم به «بررسي»زندگي «انسانهاي وحشي» پرداخت و تلاش كرد تا انسجامي زيباييشناسانه در آن نوع زندگي بيابد. كاوشهاي قومنگارانه در مورد چند نسل ازجوامع بيسواد حاكي از وجود قدرت عملي و نمادين در مناسك بدوي، اسطورهها، الگوهاي خويشاوندي، رفتار قبيلهاي و فعاليتهاي روزمره آنها بود. اين وضعيت همان «فرهنگ» به مفهوم مردمشناسانة آن است. به اين ترتيب، سرانجام در اواخر قرن نوزدهم، علم مردمشناسي، فرهنگ را چنين تعريف كرد. روشي نظاممند براي ساخت واقعيتي كه يك قوم در نتيجة زندگي در قالب يك گروه، آن را فرا ميگيرد. 1
اما در عينحال، در غربِ باسواد، «فرهنگ» بنا بر مفهوم زيباييشناسانهاي تعريف و بررسي شد كه ماتيو آرنولد مدافع آن بود: «بهترين چيزي كه در دنيا شناخته و گفته شده است». خيليها بدون ديد نقادانه غرب را منطقي و ساير فرهنگها را غيرمنطقي فرض ميكنند. كاوشهاي قومنگارانهاي در جوامع غيرتكنولوژيك تحت استعمار پادشاهي بريتانيا و ساير قدرتهاي استعماري اروپا صورت گرفت اما اين نوع مطالعات دربارة فرهنگ روزمره در كشورهاي استعمارگر و فرهنگ خود آنها كمتر رواج داشت و در صورت اجرا نيز كمتر مورد توجه قرار ميگرفت.
اختلاف در تعريف (و وضعيت سلطه) باعث شد كه نظرية فرهنگ عامه حداقل چهار سطح از فرهنگ را شناسايي و آنها را با تعاريفي روشن كند كه تا پيش از نيمة قرن بيستم شكل منسجمي به خود نگرفته بودند. نخست آن كه فرهنگ «نخبه» يا عالي يا جدي فرهنگي بود كه هنرمندان مشهور بهطور آگاهانه در موقعيتي هنرمندانه خلق ميكردند و با توجه به مجموعهاي پذيرفته شده از قوانين، هنجارها و اطلاعات كلاسيك در مورد آنها قضاوت ميشد.2
اين نشانة معناي ادبي فرهنگ در بريتانياست. دوم آن كه، در مقابل، هنر يا فرهنگ «بومي» فرهنگي است كه در قالب تعاملات رودررو در فرهنگهاي سنتي يا قبيلهاي بيان ميشود و تحتتأثير نقشهايي به وجود ميآيد كه بهطور ناشناس از درون گروه اعمال ميشود ـ گروهي كه تعامل نزديك بين اجراكنندگان و اجتماع در آن مسئلهاي عادي است. اين موضوع نشاندهندة تأثير مردمشناختي است. سوم آن كه، فرهنگ «توده» از اواسط قرن به صورت توصيفهايي گسترده از فرهنگ كه براي بازار توده ايجاد شده بود و براي استانداردسازي محصول، تبليغات تجاري و رفتار تودهاي خود معروف بود، از درون نظرية انتقادي و جامعهشناختي شكل گرفت.
نظرية فرهنگ توده از جامعهشناسي تودهها كه ماكس وبر مبدع آن بود و نظرية انتقادي مكتب فرانكفورت در آثار آدورنو، هوركهايمر، بنيامين، ماركوزه و سايرين شكل گرفت.
چهارمين سطح فرهنگ يعني فرهنگ «عامه» گاهي وقتها دقيقاً شبيه به فرهنگ توده و در مقابل فرهنگ نخبه و بومي تعريف شده است. يا به روشي ديگر، فرهنگ عامه را پديدهاي تعريف كردهاند كه حد واسط جنبة محليِ فرهنگ بومي و زمختي فرهنگ توده است و به شيوهاي رمانتيك ميان آن دو جاي گرفته است ـ نوعي بيان زيباييشناسانة متداول و نسبتاً جاهطلبانه كه از مشروعيت و اصالت برخوردار است. اما اخيراً بهطور كلي براي هر صورت بياني يا محصول فرهنگياي كه در ميان تعداد كثيري از مردم رواج داشته باشد ـ چه اين فرهنگ مشترك عمومي از عناصر فرهنگ نخبه استفاده كند، چه از عناصر فرهنگي بومي يا توده ـ معنايي جامع قائلاند.
در قارة امريكا، «عامة مردم» اصطلاحي كلي است كه در آثار منتقدان امريكاي لاتين و آكادميهاي امريكاي شمالي بهكار ميرود، به ويژه آنهايي كه با سازمانها و آثار مربوط به مركز مطالعات فرهنگ عامه در دانشگاه ايالتي بولينگ گرين ارتباط دارند. به علاوه، عبارت «عامة مردم» به ويژه با شكلهاي رسانهاي ارتباطات پيوند دارد؛ يعني با آن شيوههاي بياني فرهنگي كه با استفاده از تكنولوژي، هم به شكلهاي تعاملي از طريق اينترنت يا تلفن و هم در رسانههاي جمعي تجلي مييابند.
توسعة تعريفِ طبقهبندي پذيرفته شدهاي از «فرهنگ عامه» ابزاري كارآمد براي بيثبات كردن ساير فرضيات غالب است. اقدام نخبهگرايان به طرد فرهنگ عامه به مثابه صورت بيانيِ بيارزشِ مختص تودههاي عوام، تعصب طبقاتي تلقي ميشود و ازآن پرده برداشته شده است. قضاوتهاي ارزشي كه به بخشي از واژگان نظرية نخبهگرا براي فرهنگ طبقه برتر تبديل شده، به ناچار راه را براي بازشناسي بهگزينانه و مساواتطلبانة مشروعيت و حتي كاركرد فرهنگ طبقة كارگر باز كرده است. تلاشهاي ريچارد هوگارت و ريموند ويليامز در دهة 1950 براي مشروعيت بخشيدن به مطالعات فرهنگ تماشاخانهاي يا ادبيات داستاني پاپ، ثمرة كار نسل اول محققان «آكسفورد و كمبريج» بود كه پيشينه و همدلي طبقاتيشان با نخبهگرايي اليوت، آرنولد و كلاسيسيتها فرق داشت. در تحولات موازي در ايالات متحده، تحقيقات ارتباطات جمعي مؤيد قدرت فرهنگي ورزش، موسيقي عامهپسند، برنامههاي تلويزيوني پربيننده، فيلمهاي هاليوود و ديگر صور بياني غيرنخبهگرا در جامعة پيشرفتة صنعتي بود.
برنارد برلسن (1949) دريافت كه «معني «دلتنگي براي روزنامه»» در درجة اول شامل عوامل غيرمنطقي و غيراطلاعاتي است، اعتصاب روزنامههاي نيويورك در سال 1947 نه تنها خوانندگان را از اطلاعات سياسي و عمومي محروم كرد بلكه باعث شد كه هنگام صرف صبحانه يا سوار بر قطار براي رفتن به محل كار، هيچ كاري براي انجام دادن نداشته باشند؛ اين اعتصاب خلأ بزرگي در آداب زندگي روزمرة آنها ايجاد كرد. اين مطالعه و تحقيقات اثرگذار و پيشگام شبيه به آن ـ مثلاً تحقيق هرتا هرتسوگ دربارة سريالهاي عوامپسند، تحقيق كروت و گلاديس لانگ دربارة رژة روز مكآرتور در شيكاگوـ نشان ميداد كه در واقع بيان فرهنگي غالب در غربِ باسواد، تكنولوژيك و صنعتي غيرمنطقي است.
استوارت هال و مكتب بيرمنگام، اين بيثباتسازي تعريف را پيشتر برد. براي مثال، دانشپژوهان فمينيستي كه به بررسي فرهنگ عامة مجلات و ادبيات داستاني عاشقانة مخصوص نوجوانان پرداختند، بر تعصبات پدرسالارانه در تعاريف پيشين فرهنگ تأكيد داشتند. «فرهنگ عامه» تنها به زندگي طبقة كارگر دلالت نميكند بلكه به تمام آن فعاليتهاي فرهنگياي دلالت دارد كه بهطور سنتي به حاشيه رانده شدهاند ـ فعاليتهايي كه در ميان زنان رايجتر يا حتي فقط مختص به آنان بوده است. گزارش دورهاي آنجلا مك رابي (1978) براي مركز مطالعات فرهنگ معاصر بيرمنگام، تحتعنوان «جكي: ايدئولوژي زنانگي نوجوان» يكي از مطالعات ابتكاري است كه بهطور جدي به بررسي صور بياني فرهنگ جوانان و تجربة زنانه ميپردازد.
ميتوان چنين تلقي كرد كه تحقيق دقيق مك رابي در مورد مجلات نوجواناني كه مخاطب مورد هدف آنها جنس مؤنث است، تمامي ديدگاههاي حاصل از رويكردهاي چندگانه براي تعريف فرهنگ را در كنار هم گرد آورده است. اين ديدگاهها عبارتند از: علاقة سنتي قومنگاران به فرهنگ ابتدايي و به ظاهر غيرمنطقي، احساس نخبهگرايان كه محصولات فرهنگي و احساسات گروهي را متبلور و بيان ميكنند، علاقة ضدنخبهگرايان به طبقة كارگر، توجه نظريهپردازان فرهنگ توده به مبادلات بازاريابي توده، علاقه فمينيستها به شيوة بيانياي كه براي فرهنگ پدرسالار نامتعارف است، و علاقة نظريهپردازان فرهنگ عامه به «آنچه هست» بدون پيرايه، قومنگاران، نخبهگرايان، منتقدان فرهنگ توده، نظريهپردازان عامه، فمينيستها و پست مدرنيستها همگي از ديدگاههايي به موضوع نگاه ميكنند كه از نظريه و تعاريف فرهنگ عامه به وجود آمدهاند و صرفاً زماني با پيچيدگي فرهنگ عامه به مثابه پديدهاي واقعاً زنده و علني كنار ميآيند كه با نگاه مشترك به آن بپردازند. بررسي كامل اين پديده به مثابه پديدهاي به ظاهر ساده اما به لحاظ فرهنگي پيچيده، همانند ديسنيلند، مسابقات المپيك، جامجهاني، سوپربال يا فيلمهاي پرفروش، مستلزم توجه تمام موارد فوق و حتي بيش از آن است.
همگرايي تاريخي، مردمشناسي استعماري و فناوري رسانهاي
با شروع قرن نوزدهم، دو جنبش شكل گرفت كه كاملاً منفك از هم بودند، اما هدف هردوي آنها رسيدن به نتايج مهم براي نظرية فرهنگي و فرهنگ عامه بود.
طي قرن بيستم، اين جنبشهاي مستقل ابتدا بهطور ناشيانه و همراه با تعارض و بعد از آن با در نظر گرفتن منافع متقابل و به شيوهاي مسالمتآميز به هم پيوستند. از يك سو، اين جنبشها شكل بسط يافتة مردمشناسي استعماري بودند كه پيشتر تلاش كرده بود تا تعريف «فرهنگ» را در ميان كساني كه در آن زمان «انسانهاي بدوي» جهان تلقي ميشدند ارائه كند و از سوي ديگر حاصل توسعة تكنولوژي رسانههاي ارتباطي جديد بود كه بشر را به برقراري ارتباط در نقاط دور از هم با سرعت زياد و نهايت دقت حسي، قادر ساخت.
در دوران ما، پيوند اين دو جنبش چيزي را نتيجه داد كه جيمز كليفورد (1988) آن را «مخمصة فرهنگ» مينامد؛ مفهومي از فرهنگ كه در آن تكنولوژيهاي ارتباطي، از طريق تعامل با تجارت و مسافرتهاي روزافزون، به زندگي روزمره كمك ميكنند ـ زندگياي كه به صورت مجموعهاي چندلايه و همگرا از تمايلات فرهنگي و مؤلفههاي حاصل از بازنماييهاي مختلف، پراكنده و ناهمگنِ باورها، رفتارها و معاني در تمام بخشهاي جهان جريان دارد.
در كنار حياتهاي فرهنگي كه تقريباً در همه جا متفاوت و پست مدرناند، در همگرايي مردمشناسي و تكنولوژي شاهد تأثير اهميت شكلگيري تاريخي مفاهيم (فرهنگ) و تعاريف (نخبه، توده، عامه، كالاييشدن، جنسيت و غيره) و نيز شناخت نظرياي هستيم كه آنها موجب يا مانعش ميشوند.
دراين موقعيت تاريخي ـ فرهنگي است كه اهميت «فرهنگ عامه» بيشتر معلوم ميشود. فرهنگ عامة موسيقي، فيلم، راديو، تلويزيون، ادبيات عامهپسند، تبليغات، تلفن، اينترنت و بقيه، كه زماني به منزلة پديدهاي پيش پاافتاده ناديده گرفته ميشد، در صحنة جهاني به نيرويي فرهنگي بدل شده است كه همزمان فراگير، متجاوز، بانفوذ، متناقض و جذاب است. زيباييشناسي تكامل يافتة «عامه» ـ گزارشهاي خبري در برنامههاي شنيداري، موسيقيهايي با اشعار و ساختار آهنگينِ قابل پيشبيني، احساسات از پيش برنامهريزي شدة فيلمها و تلويزيونهاي تفريحي و گردهمآييها و برنامههاي كليشهاي ـ كه همه با آنها آشنايند، نقشي گريزناپذير و بنيادين در زندگي روزمره ايفا ميكند؛ چه در زندگي نخبگان كه شايد به غلط خود را فراتر از آن بدانند و چه در زندگي هنرستيزاني كه كودنتر از آنند كه منويات خود را از طريق فرهنگ عامه بيان كنند. فرهنگ عامه با تمام منابع فرهنگي ديگر رقابت و نيز شراكت دارد. فرهنگ عالي و هنرهاي كلاسيك، فرهنگ سنتي و هنرهاي بومي، تجربة برخورد رودررو و هرچيز ديگري، از خلاقيت استادانه گرفته تا فعاليتهاي ناخودآگاه و به ارث رسيده، نتيجة آن شكلي از زندگي روزمرة امروزي است كه از نظر فرهنگي ناخالص است، يعني زندگياي كه نه تابع فرهنگ سنتي است نه فرهنگ مدرن و ممكن است بدون نگاه نقادانه، نخبگان، بوميان، توده و آنچه را كه ماهيتاً پسااستعماري و پستمدرن است، در يك جا گردهم آورد.
روش بشر براي ثبت لحظات مهم زندگي همواره نشاندهندة ريشههاي فرهنگي است و امروزه اين همگرايي مدرن را منعكس ميكند. تولد، بلوغ، ازدواج و مرگ، نقاط عطف زندگياند و همواره با اجراي مراسمي استاندارد كه از فرهنگي به فرهنگ ديگر تفاوت دارد، با آنها به شيوهاي آييني برخورد ميشود، براي مثال، توجه كنيد كه مراسم تشييع جنازه كه چگونه اين سازوكار را به تصوير ميكشد. تشييع جنازه در فرهنگ غربي بهطور تاريخي مبتني بر مراسم عبادت كليسايي در قالب سنن كليساي عالي كاتوليك، پروتستان لوتري يا كليساي اسقفي بود. در سنن كليساي ادني، مراسم تشييع جنازه شامل عناصري از فرهنگ بومي و احساساتگرايي فراوان در سرود خواني و واكنشهاي طغياني و گريهوزاري است. با ورود موسيقي از پيش ضبط شده،گيتار و ترانههاي پاپ به اين مراسم، فرهنگ عامه به حضور خود حسي تازه داد. اما امروزه هر مراسم تشييع جنازهاي ممكن است شامل تمام ابعاد فرهنگ پستمدرن و همگرايانه و نيز بخشهايي باشد كه در اواخر سال 1997 ديده ميشد.
تشييع جنازة دايانا و نظرية فرهنگ عامه
با در نظر گرفتن تمام موارد فوق، از مراسمي چون تشييع جنازة بانو دايانا اسپنسر، «پرنسس دي»، پس از كشته شدنش در حادثة اتومبيلراني در پاريس در ماه اوت سال 1997 چه ميتوانيم برداشت كنيم؟ اين مراسم بر كدام يك از مفاهيم فرهنگ تأكيد ميكند؟ حدود 2/1 ميليارد نفر از مردم سراسر جهان مراسم تشييع دايانا را تماشا كردند و اين يكي از گستردهترين وقايع مشترك در تاريخ بشر بود. توجه عمومي به مرگ دايانا به شيوهاي آييني در اين تجربة رسانهاي تودهاي فراملي دخيل بود. در اين «رويداد رسانهاي»3 يكي از خالصترين و شناختهشدهترين صور بياني فرهنگ عامه را ـ چشمگيرتر از آنچه در كاركردهاي مناسك عامة تلويزيون و ساير رسانهها ديده ميشود ـ مشاهده ميكنيد.
اين مراسم تلويزيوني منشأ نخبهگرايانهاي داشت و از سنتهاي پادشاهي بريتانيا سرچشمه ميگرفت اما سبك اجراي آن مشخصاً «عاميانه» بود. تفاوتهاي آن با مراسم تدفين سنتي كليسايي به آن خصلتي عامهپسند ميداد و مبارزة مشهور دايانا را با سنتهاي متداول زندگي سلطنتي، اموال خاندان ونيزور، اطاعت از شوهر، و پرهيز از مناقشه، منعكس ميكرد. معروفترين تفاوت اين مراسم با مراسم كليسايي انگلستان، دادن اجازة اجراي ترانة «شمعي در باد» به التون جان بود. اين ترانه، كه پيشتر در ستايش از مرلين مونرو خوانده شده بود، مجدداً براي دايانا تنظيم شد. درست همانطور كه دايانا توجه عامه را با اعتراض به سنتهاي خشك خاندان ونيزور به خود جلب كرده بود، ورود موسيقي پاپ به مجموعه موسيقيهاي مقدس، توجه تعداد كثيري از مخاطبان را در سرتاسر جهان به خود جلب كرد، چنان كه ترانة جان سريعاً در سراسر دنيا تبديل به ترانهايپرفروش شد.
در اين مراسم فرهنگ عامه و نخبه در نوبت ديگري نيز با هم تركيب شدند. اجراي وعظ و سخنراني به شيوه سايبرنتيكي كه براي نخستينبار در تشييع جنازة دايانا اجرا شد تماماً برعهدة كليساي انگلستان بود. اما سخنراني برادر دايانا، چارلز نهمين كنت اسپنسر از آن نيز مفصلتر بود. ستايش دايانا از جانب او با انتقاد بجا از خانواده سلطنتي، پاپارازيهاي شيطان صفت و سوءاستفادة رسانهها از افراد مشهور همراه بود. كساني كه در مراسم تشييع شركت كرده بودند، علاوه بر جلوهاي از هنر تقليدي پستمدرن، جايگاه عمدة مشاهير رسانهاي را نيز بازتاب ميدادند. اعضاي خاندانِ سلطنتي بسياري از كشورها، سياستمداران (توني بلر و مارگارت تاچر)، مقامهاي عاليرتبة خارجي (هيلاري راوهام و كلينتون و هنري كسينجر) و طراحان مد (والنتينو و ورساچه) و دستاندركاران صنعت سرگرمي (لوسيانو پاواراتي، تام كروز، ريچارد آتنبرو، تام هنكس، نيكول كيدمن، استينگ، استيون اسپلبرگ و ديگران) از جملة شركتكنندگان بودند.
شناخت اين قدرت چشمگير و نقش اين گونه «مشاهير رسانهاي» نمونة ديگري از پيشرفت نظريهپردازان فرهنگ عامه در زمينة ارائه تعريف است.4
مقياسِ درست براي فعاليتهاي فرهنگي عامه، نظامهاي تكنولوژيكي و منظر رسانههاي جهاني به لحاظ نظري حائز اهميت است. تعداد كثيري از مردم از طريق پخش تلويزيوني مراسم تشييع، به هم مرتبط شدند و همين واقعيت به تنهايي باعث تفاوت اين رويداد با فرهنگ رودررو و محدود مردمشناسي استعماري ميشود. تام شيلز (1977) در مطلبي تحتعنوان «تلويزيون بار ديگر دنيا را در اندوه متحد ميكند» خاطرنشان ميسازد كه شايد نكتة سادة كل اين تجربة سخت و شگفتآور بينالمللي اين باشد كه تمام دنيا به گريهاي خوب نياز داشت، و اين مراسم و پوشش رسانهاي آن يقيناً براي برانگيختن اين گريه طراحي شد.» مفهوم «قدرت آييني» در نظرية فرهنگ عامه به توضيح تجربة اين تشييع براي تماشاگران كمك ميكند. بنا به نظر كرين جيمز (1997) تلويزيون برنامة مربوط به دايانا را بلافاصله پس از مرگ او آغاز كرد. اين كار با «اجراي وظيفهاي اجتماعي و متحدساختن كشور در اين سوگ و فراهم كردن امكان پذيرش آن» صورت گرفت. جيمز ميافزايد: «تماشاي تلويزيون مثل مراسم شب عزا، به تماشاگران امكان غلبه بر ناباوري و درك واقعيت مرگ را ميدهد». اما اين وضعيت در جريان «زيادهگوييهاي همراه با شهوت تماشاگرانه»، خيلي زود جاي خود را به «نقل پايانناپذير جزئيات بياهميت دربارة زندگي دايانا» داد. جيمز خاطرنشان ميكند كه سرانجام، وقتي يك هفته بعد مراسم تشييع آغاز شد، «تلويزيون به كاركرد اجتماعي خاص خود برگشت» كه در آن عناصري وجود داشت كه نوعاً مربوط به سوگواريها و تشييع جنازهها در زندگي واقعي بود.
در اينجا شيوههاي آييني اسطورهاي كلاسيك دخيل است، زيرا در ابتدا مردمشناسان استعماري به نظريهپردازي در مورد آن پرداختند و سپس رسانههاي جمعي پيچيدهاش كردند. در عمل آييني، شركتكننده احساس ميكند كه از طريق داستان و معنايي آييني با سايرين، با سرچشمهها و اهداف حيات بشر و مرگ، متحد شده است و اين احساس را نيز بيان ميكند. در مراسم تشييع دايانا، مناسبك تلويزيوني قدرت خود را در ايجاد پيوند ميان شركتكنندگان و معناهاي غنيتر و نيروهاي بزرگتر، نشان داد. پخش مجدد تلويزيوني اين مراسم عبادي براي آن بود كه به مخاطبان دنياي غيرمذهبي گفته شود كه به مقدسات روي آورند. شركتكنندگان در اين مراسم آييني منقلب شده بودند. مراسم آييني تشييع دايانا براي جمع به معني تعليق ساختارها و فعاليتهاي عادي و تغيير به سمت اجتماعي بهتر بود. الگوي فرابشري و تكرار سناريويي عبرتانگيز ما را به شيوهاي آييني متحد ساخت و احساس جذبه و منحصربهفرد بودنِ تك تك رويدادها را در ما بيدار كرد. مراسم آييني تشييع در تلويزيون، تجليل از عينيت بخشيِ نمادين، احساسي و وحدتبخش به تجربة جمعي بود. اين مراسم باعث برقراري نظم شد و همزمان با بازسازي زمان و مكان نقشها را تعريف كرد.
مراسم مذكور پوشش امنيتي عليه هراس يا كسالت ناشي از هستي صرفاً دنيوي فراهم آورد. در آن از ارزشها و تمايلات مهم در فرهنگ جهانيمان تقدير شد. اينها بزرگترين مفاهيم نظرياي هستند كه نظرية كلاسيك مردمشناسي و نظرية فرهنگ عامه در آنها اثرگذار بودهاند.
اهميت مشاهير رسانهاي و «عامه»
امروزه «عامه» همان اهميتي را دارد كه كليسا در جامعة قرون وسطايي داشت. به معناي وسيعتر، تمام حوزههاي زندگي امروزي مرتبط و مشمول نوعي «نوسفِر» رسانهاي ـ واژهاي كه از تلارد دوشاردن وام گرفته شده ـ است كه محيط روحي و رواني جهاني آن را در قالب بايتهايي رسانهاي بيان كرد كه در همه جا منتشر شد و در ذهن بشر جاي گرفت. مرگ و تشييع جنازة دايانا نشاندهندة شيوههايي است كه رسانههاي عامهپسند براي ايفاي نقش اجتماعي سنتي كليسا در جامعة پلوراليستي و سكولار امروزي از آنها استفاده ميكنند.
شايد قديسان از پايينترين خاستگاهها باشند و موفقيتهاي دنيوي اندكي به دست آورده باشند، اما براي رسيدن به اهداف نمادين، پيشنهاد ميشود كه از آنها به مثابه سرمشق پيروي شود: «مثل مادر ترزاباش» امروزه مشاهير رسانهاي، چنين نقشي را ايفا ميكنند. مثل مايك (مايكل جردن) باش،» يعني رنجهاي دنيويات را با گم كردن خود در شهرت او فراموش كن. دايانا چهرهاي تمام عيار شد. او كه همسر پادشاه آيندة انگلستان بود، حتي وقتي خود را از بزرگترين شكل قدرت دنيوي جدا ساخت همچنان پيش چشم عموم مردم مشهور باقي ماند. او مثال كلاسيك نظر دانيل بورشتاين مورخ است كه ميگفت هر آدم معروف مدرن، صرفاً به اين دليل مشهور است كه مشهور است يعني «دستاوردهاي دنيوي» براي شهرت ضروري نيست.
ميزان شهرت دايانا قابلانكار نيست. تصوير او، چه زماني كه زنده بود و چه زماني كه درگذشت، بر جلد تعداد بيشماري از مجلات به نمايش گذاشته ميشد. ژاكلين شاركي (1977:20) چنين خاطرنشان ميكند: «تحولات اقتصادي و تكنولوژيكي، تصوير دايانا را تبديل به نيرويي براي بازاريابي كرد چنان كه مدت زماني كه طي يك هفته از فعاليتهاي خبري شبكههاي پخش راديو تلويزيوني به تصادف مرگبار او اختصاص يافت، بيشتر از رويدادهاي خبري ديگري بود كه از سال 1991 به بعد، يعني از زمان تلاش براي كودتا عليه ميخائيل گورباچف رهبر شوروي، پخش شد.»
بنا به اعلام آسوشيتدپرس، مرگ او خبر شمارة يك سال 1997 بود. اهميت دايانا، موضوع لااقل پانزده كنفرانس بوده است. نظر سنجيها در بريتانيا نشان ميدهد كه او در ميان مهمترين شخصيتهاي قرن بيستم مقام دوم را دارد.
از بسياري جهات، شهرتي همچون شهرت دايانا، همان دستاوردي را در بردارد كه در هنگام بخشيدن مقام قديسي موردنظر بود: ايجاد سرمشق و نمونهاي آشكار براي رستگاري؛ اما اين كار را در مقياسي انجام ميدهد كه براي كليسا كه از روشهاي اهداي مقام قديسي و اعلام آمرزش استفاده ميكند، باوركردني نيست. حتي تصور تعداد افراد تحتتأثير پديدة دايانا ـ هر چند اين تأثير اندك باشد ـ براي نظريهپردازان دشوار است.
براي بسياري از مردم دايانا در زندگي و مرگ خود نماد بسياري از چيزها بود: زيبايي، دلسوزي، جاذبه، مسئوليت، تربيت خانوادگي، استقلال، پيشبيني ناپذيربودن، تعهد. از نظر يكي از متخصصان رسانه، پوشش خبري مرگ او «شمهاي از پديدة مهم تخلية هيجان عمومي دربارة مسائل مختلف دربارة زنان و جايگاه آنان در جامعه، دربارة تعامل مشاهير و هواداران آنها بود».(Sharkey 1997:21)
جهانيسازي فرهنگ ورزشِ رسانهاي
وسعت بعضي از وجوه فرهنگ عامه بدان معني نيست كه شكل واحد و چندمليتياي از فرهنگ وجود دارد كه امروزه دنيا را در برگرفته است، بلكه دقيقاً عكس آن. در درون فرهنگ عامه تناقضات و تفاوتهاي چندگانهاي وجود دارد كه تمام اَشكال بروز ويژة فرهنگ امروزي را در آميزههاي عجيب و غريب فرهنگ عامه و فرهنگ نخبه، جديد و قديمي، جهاني و محلي، استقراضي و ابداعي، به خوبي مشخص ميسازد. نظرية فرهنگ عامه به اين نكته بسيار اهميت ميدهد كه تكنولوژي، مناسك عامه، ديدگاه، تجارت، سلطه و ساير سازوكارهاي عامه چگونه درزندگي روزمره معنا و بازنمود ميآفريند.
با شروع هزارة جديد، تكنولوژيهاي متداول اينترنت، ديجيتاليسازي، تعاملي سازي، و چندرسانهايهاي پرسرعت باند عريض براي تسريع روند تكنولوژيكياي به كار ميروند كه با تلگراف، تلفن، ضبطصوت، برق، فيلم، بيسيم و ساير تكنولوژيهاي قرن نوزدهم آغاز شد.
نظريههاي فرهنگي كلاژ، جابهجايي، احتمال وقوع تاريخي، بينامتنيّت، فرامليتگرايي، پسااستعمارگرايي و زندگي روزمره كار مردمشناسي استعماري قرن نوزدهم را تكميل و اصلاح ميكند. مقالة كليفورد گيرتز (1973) دربارة جنگ خروس دربالي، كه شايد در بحثهاي مربوط به تئوري فرهنگي در نيم قرن گذشته بيشتر از هر چيز ديگري از آن ذكربه ميان آمده است، برداشت متواضعانهتر و پست مدرنتري را دربارة فرهنگهاي ديگر به مجموعه برداشتهاي پيشين افزود و امپرياليسم مردمشناسان دوران استعمار را حذف كرد و در عينحال راه را براي تفاسير «متني» فرهنگ گشود.
طي هزارة قبل، نظريهپردازي دربارة «شبكة ارتباطي ورزشي رسانهاي» منعكسكنندة اجماع نظرية فرهنگ عامه در سطح جهاني بود. ديويد رو، در اثر خود موسوم به ورزش، فرهنگ و رسانه (1999) گزيدههاي ورزش رسانهاي (Weuner 1998) تب ورزش (Martin Miller 1999) را گردآوري كرده است تا ميان نظرية فرهنگي و مطالعات موردي مربوط به نمونههاي خاص فعاليتهاي ورزشي پخش شده از رسانهها ارتباط برقرار كند. نتيجهگيري مشترك آثار مذكور اين بود كه عوامل جهاني در فرهنگ عامة امروزي نقش اصلي را ايفا ميكنند؛ شاهد اين نكته نيز تحولات موازي در ورزشهاي عرضه شده در رسانهها در كشورهاي مختلف، همزمان با اقدام غولهاي رسانهاي به خريد امتياز تمام تيمها و مسابقات ورزشي است. ديسني تيمهاي بيسبال و هاكي (آناهايم انيجلز و مايتي داكز) را همزمان با يك شبكة تلويزيوني (ABC) خريداري ميكند و مجتمعهاي رسانهاي / ورزشي مشابهي در استراليا، بريتانيا، اروپا، آسيا و امريكاي لاتين به وجود ميآيند.
اما جهانيسازي، علاوه بر آن شكل توسعة موازي، صورت فرامليتيتري نيز به خود گرفت و در قالب شركت يا فردي مستقل ظاهر شد كه رسانهها و مؤسسات ورزشي را بهطور همزمان در كشورهاي مختلف خريداري و آنها را با هم ادغام ميكند. نمونة روشن آن روپرت مورداك است كه به دفعات در هر سه عرصة رسانه، ورزش در كتابهاي پرطرفدار ظاهر ميشود. امپراتوري او تجسم زندة «جهانيسازي» آشكارِ فرهنگ عامه است. مورداك يا كنترل كامل امتياز تلويزيونها را در اطراف و اكناف جهان در اختيار دارد يا مالك بخشي از آنهاست. در امريكا مورداك از طريق فاكس نت ورك خود، مالك تيم فوتبال NFL و تيم هاكي NHL است. وي به واسطة فاكستل در بريتانيا، بياسكاي بي در بريتانيا، وكس در آلمان، چنل سون در استراليا و استار تيوي در هنگكنگ، بخش عمدة امتيازهاي پخش تلويزيوني تمام ورزشهاي پربيننده را در اختيار دارد؛ ورزشهايي چون: فوتبال، راگبي، كريكت، بوكس، فوتبال استراليايي، مسابقات اتومبيلراني، تنيس، گلف، بدمينتون، موتورسواري، تنيسروي ميز، فوتبال امريكايي و بيسبال(Rowe & McKay 1999) .
اساساً فقط يك نظرية واحد فرهنگي كه به شدت وامدار نظرية فرهنگ عامه باشد پرداختن به هر سه حوزة رسانه، ورزش و كتابهاي پرطرفدار راميسرو آن را قابل فهم ميكند. ايدة اصلي كتابي بهنام تب ورزش «ملت سازي» با استفاده از مطالعة سينماي كونگفويي در تانزانيا و كريكت در افريقاي جنوبي و سريلانكا، «اجتماع سازي» با استفاده از ايروبيك، بدنسازي و كشتي، «خريدوفروش ملتها و اجتماعات» از طريق رقابت در مالكيت، ورزش بينالمللي شدة گلف و ورزش پرحرف و حديث بسكتبال، و «اهميت ورزش» براي مستندهاي مربوط به ترقي اجتماعي، ژورناليستهاي ورزش زنان و نبرد بر سر ماركهاي تجاري ورزشي است. كتاب ديگري به نام ورزش رسانهاي به بررسي مؤسسات، متون و مخاطبان رسانه/ ورزش ميپردازد. مضامين اين كتاب عبارتند از بازيها، كالاسازي، بازار، مسابقه و جنسيت، مخاطبان، سايبراسپيس، مليگرايي و جهانيسازي. مضمون آخر (يعني جهانيسازي) بهطور مفصل در «مدارهاي تبليغ: رسانه، بازاريابي و جهانيسازي ورزش» نوشتة ديويد وينستن مطرح شده است. وينستن «نوع تازهاي از يكپارچگي را در رسانهها و صنايع سرگرمي» يافته است. در يك سطح، اين نكته به معني سرمايهگذاري فراملي و بازاريابي جهاني است. در سطحي ديگر، به معني تلفيق عموديِ مالكيت رسانههاي پخش و مالكيت مؤسسات سازندة سرگرميهاي عامهپسند است. اين موضوع نشاندهندة «گرايشي جهاني به سمت مالكيت مشترك و يكپارچة محتوا و پخش» است. به همين ترتيب، مطالعة رو ( (Rowe كه به نام ورزش، فرهنگ و رسانه منتشر شد، حول محور فصل مربوط به اقتصاد سياسي جهاني، يعني فصل «پول، اسطوره و مسابقة بزرگ: اقتصاد سياسي رسانههاي ورزشي» ميچرخد. متون ورزشي رسانهاي تبديل به كالايي ارزشمند شده است، به ويژه به اين دليل كه اقتصاد از كالاهاي مادي و خدمات مستقيم به سمت كنترل اطلاعات و تصاوير تغيير جهت داده است. رو، نسبت به كارهاي مهمي كه اخيراً در عرصة فرهنگ عامه صورت گرفته است، ابراز نگراني ميكند: «گرايش جهاني آشكاري در ورزش رسانهاي وجود دارد كه در هر كشوري جدا كردن هر يك از وجوه ورزش و رسانه را از نيروهاي خارجي و مخّل بهطور روزافزون دشوار ميسازد.» (75: 1999)
تصور كنيد كه مردمشناسان استعماري قرن نوزدهم مطلع شوند كه نظريههايشان دربارة رفتارها و باورهاي غيرمنطقي قبيلهاي، در تجارب جهاني كاربرد پيدا كرده و يكباره به بيش از يك ميليارد نفر تعميم يافته است؛ حتماً گيج ميشوند. امروزه كاربردهاي نظريه فرهنگ عامه باعث از اعتبار افتادن معيار تحليل اجتماعي مستقيم ميشود، معياري كه براي مردمشناسان استعماري شناخته شده بود. به همين دليل نظريههاي آيينها و اسطورههاي كلاسيك را بايد با نظريههاي متون رسانهاي و اقتصاد سياسي و ديگر نظريهها كامل كرد. امروزه موضوعات مربوط به فرهنگ عامه ما را به عرصهاي بسيار فراتر از محدودة تعاريف و كاربردهاي كلاسيك ميكشاند.
گشودن راز: منطقي كردن بيش از حد فرهنگ تحت عنوان نظريه
زندگي مشكلي نيست كه بايد حل شود بلكه رازي است كه بايد با آن عمر را گذراند. (گابريل مارسل، راز بودن: 1984)
آخرين كمك نظرية فرهنگ عامه به مباحث فرهنگي، اصرار آيينهاي عامهپسند به از دست ندادن ارتباطشان با تجربة زندة فرهنگ و با محصولات و فعاليتهايي واقعي است كه هدف از نظريهپردازي، توضيح و احتمالاً هدايت آنهاست.
نظرية فرهنگ عمومي ميتواند در چنان سطوح بالايي از انتزاع موضع بگيرد كه خواننده عملاً از درك اين نظريه در تجربة شخصي خاص خود نااميد شود. نظرية فرهنگ عامه حتي به اين قيمت كه ضدنظريه يا ضدروشنفكرانه به نظر برسد، از مدتها پيش بر تحسين و نقد «تجربة بيواسطه» ـ عبارت بسيار خوبي كه رابرت وارشو در مورد سينماروهاي پروپاقرص به كار برد ـ اصرار داشته است. بيواسطه بودن فرهنگ، آن را در مقابل نظريهپردازي در سطوح بالاي انتزاع حفظ ميكند و اين درحالي است كه از ديگرسو اهميت و تنوع شگفتانگيز آن مستلزم توضيح جدي است.
نزديكي نظريه فرهنگ عامه به واقعيت نيز مانع از سردرگمي بيجا در تشخيص توضيح منطقي پديدة «آيين عامهپسند» از تجربة عملي آن ميشود. اين بدان معني نيست كه توضيحات منطقي مربوط به آن درست يا ارزشمند نيستند؛ اين توضيحات براي جامعة آزاد ضروري است. اما جاذبه و ارزش راستين فرهنگ عامه، و فرهنگ در مفهوم كلي آن، تجربة وجودي و جايگاه پديدارشناختي آن است. عشق وافر به تيمي ورزشي يا ابراز شور فراوان در مراسم تشييع آدمي مشهور عملي نيست كه به سبب منطقي بودنش انتخاب يا از آن لذت برده شود، بلكه احساسي بودن، لذت بخش بودن، برانگيزانندگي شديد و تداعيهاي چندگانة آن در خدمت جذب و نگه داشتن سوژههاي انسانياي است كه در آن درگيرند. كساني كه به فرهنگ عامه گرايش دارند در درك حكمت اين گفته كه «زندگي رازي است كه بايد با آن عمر را گذراند، نه مشكلي كه بايد حلش كرد» مشكل چنداني ندارند.
جريان تاريخي توسعه و تأثير «نظرية فرهنگ عامه، به ويژه دستاوردهاي حاصل از تعامل آن با نظرية فرهنگ عمومي، مجموعهاي غني از تعاريف، مفاهيم، سؤالات و توضيحات پيشروي ما قرار ميدهد. همه اينها، به رغم پيچيدگيها، ابهامات و تناقضاتي كه هنوز فضاي نظري را در برگرفته است، ما را در جايگاهي مترقي قرار ميدهد. در تلاش براي منطقيكردن بيش از حد فرهنگ از طريق نظريه، اگر منطقي بودن نظريهمان در صدد تبديل كردنِ كلي تجربة فرهنگي به فرهنگ نخبه يا فرهنگ بومي يا ديگر گزينههاي تأييد شدة منطقي باشد، اميد يا هدفي نادرست را به وجود ميآوريم. هدف راستين نظرية فرهنگ عامه اين است كه «عامه»، همانطور كه هست، پذيرفته شود نه به مثابه پديدهاي ترجمه شده به چيزي ديگر. اين ميتواند عاملي مفيد براي نظرية فرهنگي باشد. در مجموع، اگر اين واقعيت را از نظر دور بداريم كه فرهنگ فراتر از همه چيز است ـ در واقع، فراتر از تجربة سرخوشي، تلاش، تاريخ، اختلاف، عشق، معنا، شادي، دوستي، مرگ و هر آنچه زندگي را ارزشمند ميسازد ـ از بسياري جهات به خود ضرر رساندهايم.
پينويسها:
1. ارنست كسيرر تحولات اولية نظريههاي مردمشناختيِ آيينها و اسطورهها را به دليل تلاش براي اثبات قدرت «نمادين» خود مورد انتقاد قرار داد. اسطوره، در كنار زبان، علم، دين، هنر و تاريخ، يكي از شش نظام نمادين اصلي اوست؛ قدرت نظري اسطوره به مثابه نظام نمادي، اساسي براي تأكيد براهميت فرهنگ عامه و ساختارهاي نظري آن فراهم ميكند. رجوع كنيد به:Cassirer (1944, 1946, 1965)
2. تعريف نخبه بهطور خاص از Ruesell Nye (1970) ، تعريف بومي از Joseph Arpad (1975), Oscar Handlin (1961) و تعاريف توده و عامه از Raymond Williams (1974), Harold Wilensky, Gns (1974), Herbert(1974), گرفته شده است.
3. براي ويژگيها و نتايج رويدادهاي بينالمللي و زندة رسانهاي كه تشييع جنازة دايانا نمونة كلاسيك آن بود به (Dayan and Katz (1992)رجوع كنيد.
4. براي نظريههاي مربوط به شهرت و ستاره بودن رجوع كنيد به:Richard Dyer (1979 & 1980) و برداشتهاي Drucker & 1994))Cathcart
5. اين نوع كاركردهاي اسطورهاي كه در اينجا توصيف شدند، از آثار افراد زير اقتباس شدند:
Mircea Eliade, Bronislaw Malinowski, Ernest Cassirer, Victor turner,
و در شكلهاي جديدتر، از آثار:
James Carey and Dayan and Katz
منابع
Arpad.J. (1975). "Between folklore and literature: Popular culture as anomaly". Journal of Popular Culture, 9: 404.
Berelson. B. (1949). What "missing the newspaper" means, In P.Lazarsfeld and F.Stanton (eds). Communication Research 1948-1949 New York: Harper and Bros. Cassirer, E. (1944). Essay on Man New Haven: Yale University Press.
__ (1946). The Myth of the State. New Haven: Yale University Press.
__ (1965). The Philosophy of Symbolic Forms. New Haven: Yale University Press.
Clifford.J. (1988). The Predicament of Culture: Twentieth-century Ethnography, Literature, and Art. Cambridge. MA: Harvard University Press.
Dayan. D. and Katz, E. (1992). Media Events: The Live Broadcasting of History, Cambridge, MA: Harvard University Press.
Drucker. S.J. and Cathcart, R.S. (1994). American Heroes in a Media Age. Cresskill. NJ: Hampton Press.
Dyer,R. (1979). Stars. London: BFI.
Dyer, R. (1986). Heavenly Bodies: Stars and Society. London: BFI.
Gans, H. (1974). Popular Culture and High Culture: An Analysis and Evaluation of Taste, New York: Basic Books.
Handlin, O. (1961). "Mass and popular culture". In N.Jacob (ed.), Culture for the Millions. New York: Van Nostrand.
Geertz, C. (1973). The Interpretation of Cultures. New York: Basic Books.
James, C. (1997). "A medium at its best, When not at its worst". New York Times, 7 September: 10.
McRobbie, A. (1978). Jackie: An Ideology of Adolescent Femininity. Stencilled Occasional Paper. Birmingham, England: The Centre for Contemporary Cultural Studies.
Marcel, G. (1984). The Mystery of Being. New York: University Press of America.
Martin, R. and Miller, T. (eds) (1999). SportCult. Minneapolis: University of Minnesota Press.
Nye, R. (1970). The Unembarrassed Muse: The Popular Arts in America New York: Dial Press.
Rowe, D. (1999). Sport, Culture and the Media: The Unruly Trinity. Buckingham: Open University Press.
Shales, T. (1997). "TV once again unites the world in grief. The Washington Post, 7 September. Reprinted in Ray Elon Hiebert (ed.), Impact of Mass Media: Current Issues, 4th edition (1999). New York: Longman.
Sharkey, J. (1997), "The Diana aftermath". American Journalism Review, November: 18-25.
Wenner,L.A. (1998). Media Sport. London: Routledge.
Whitson, D. (1998). Circuits of Promotion: Media, Marketing and the globalization of sport'. In L.A. Wenner (ed.), Media Sport. London: Routledge.
Wilensky, H. (1974). "Mass society and Mass culture: Interdependence or independence", In j. Tuchman (ed.), The TV Establishment: Programming for Power and Profit,Englewood Cliffs, Nj: Prentice-Hall.
Englewood Cliffs, NJ: Prentice-Hall.
Williams,R. (1974). "On high and popular culture". The New Republic, 23 November: 15.