در پاسخ بايد گفت كه، اولاً امكان ندارد يك عنصر عينى و ذهنى اجتماعى فارغ از تأثير ديگر عوامل حركت كند و سرعت، شتاب و مسير خود را، خود بهتنهايى تعيين كند، چه در آنصورت جزو عناصر اجتماعى محسوب نمىشود بلكه پديدهاى است اتفاقافتاده در خلاء. ثانياً ادبيات عامهپسند در هر كشورى كه باشد، بهطور غيرمستقيم در خدمت تثبيت وضعيت موجود است؛ چه آثار دافنه دوموريه انگليسى و جان گريشام آمريكايى باشد و چه آثار نويسندگان حقوقبگير حكومت شوروى سابق مثل سرافيموويچ، لئونوف و فورمانف، كه صبحها در«اداره نگارش اتحاديه نويسندگان» كارت ورود مىزدند و تا عصر داستان مىنوشتند و پس از زدن كارت، خارج مىشدند. ثالثاً ،حمايت يا عدمحمايت يك نهاد، مثلاً دولت، در كمكهاى مالى يا تبليغ خلاصه نمىشود. دولت كسى را به خريد نان يا گرفتن عكس يا اصلاح سر تشويق نمىكند، اما مجموعه عوامل زيستشناختى، ادارى و فرهنگى و ماهيت زندگى به گونهاى است كه مردم چنين مىكنند.حال همين عوامل را از منظر روحى، عاطفى و فرهنگى در نظر بگيريم: ترانهها و آهنگهاى عامهپسند، وفور سريالهاى مبتذل و فيلمهاى هندى و تايوانى، انواع و اقسام مسابقات سطحىگرايانه راديويى و تلويزيونى و وجود دهها روزنامه و مجله زرد، طرح مباحث پيشپاافتاده در رسانهها و تسرى آن به خانهها و ادارهها، از همراهى يا عدمهمراهى عمهخانم در مراسم خواستگارى گرفته تا هندوانه خوردن حين رانندگى و حتا همين لحن لمپنى براى تبليغات بازرگانى، همه و همه ساز و كارهاى پيچيدهاى در انسان بهوجود مىآورند به نام سادهخواهى يا بهطور صريح ابتذالگرايى. يعنى اگر روزگارى شو فلان شومن و فيلمهاى آبگوشتخورى و سريال روزهاى زندگى و ترانه آقادزده و گنجقارون بهعنوان ابتذال براى يك انسان عامه ايرانى جاذبه داشت، حالا همين سريالهاى ايرانى و خارجى موجود و مسائل حاشيهاى و جنگ و دعواهاى تكرارى و ابدى مادر شوهر و عروس و مسائل حاشيهاى فوتبال و وزنهبردارى جذابيت دارند. بهعبارت ديگر از ديدگاه سخن فلسفى و بهطور اخص انسانشناسى نوعى پيكربندى فرهنگى (Cultural Configuration) پديد مىآيد كه الگوى فرهنگى( Cultural Pattern ) آن اساساً ارضاءكننده روحيه انسان عامه است و نه انسانهايى كه به دلايل ديگر در صدد تعالى فرهنگى خود هستند. انسان عامه هم خود بهخود بهسوى ادبيات عامهپسند رانده مىشود نه رمانهاى رومن گارى و ناتاليا گينزبورگ. اما آن امكانات را چه نهادى فراهم كرده است كه يك انسان «عامه» مىشود؟ پاسخ روشن است: مجموعه عوامل فرهنگى و اجتماعى،بهويژه نهادى كه قدرت انجام اين فعاليتها را دارد.
نتيجه اين فعاليتها اين است: بىاعتنايى ضمنى به كتاب و انديشه و حتى دعوت خيرخواهانه ديگران به انديشيدن و نوعدوستى، و از اعتبار افتادن نيكى بهشكل عام، تبليغ و ترويج ابتذال، چه بهصورت سريالهايى كه هيچچيز تازهاى ندارند و فقط به«عينيتنمايى» دنيا و انسانهاى پيرامون مىپردازند و چه در قالب مسابقات درونتهى و صرفاً سرگرمكننده.
به آمارها نگاه كنيم: در حال حاضر طبق اطلاعاتى كه در كتابها، آرشيوهاى روزنامهها، سايتها و وبلاگهاى جهانى موجود است، در جوامع پيشرفته حدود دو (2) درصد مردم با متنهاى نخبه و تخصصى و فوقتخصصى مأنوس هستند؛ مثلاً در عرصه داستان، كارهاى جويس، وُلف، گرترود استاين، مارگريت دوراس، دوروتى ريچاردسون، مارسل پروست، رُبگرىيه، و ناتالى ساروت را مىخوانند. حدود بيست (20) درصد به ادبيات جدى گرايش دارند: يوسا، هاينريش بل، ساراماگو، گرين، كنراد، هسه، ايبسن، داستايفسكى، تولستوى، هاثورن، چخوف، ملويل، ناباكف، همينگوى، فاكنر، كافكا، فوئنتس، ژيد، توماس و هاينريش مان، هنرى جيمز، تامس هاردى و... حدود پنجاه(50) درصد نيز داستانهاى عام و عامهپسند مىخوانند: جان گريشام، دانيل استيل، رولينگ، دوموريه، آلبادسس پدس، الكساندر دوما. براى اطلاعات بيشتر به سايتهاى ادبى آمريكا، انگلستان و كانادا مراجعه كنيد.
|
ترانهها و آهنگهاى عامهپسند، وفور سريالهاى مبتذل و فيلمهاى هندى و تايوانى، انواع و اقسام مسابقات سطحىگرايانه راديويى و تلويزيونى و وجود دهها روزنامه و مجله زرد،طرح مباحث پيشپاافتاده در رسانهها و تسرى آن به خانهها و ادارهها، از همراهى يا عدمهمراهى عمهخانم در مراسم خواستگارى گرفته تا هندوانه خوردن حين رانندگى و حتا همين لحن لمپنى براى تبليغات بازرگانى، همه و همه ساز و كارهاى پيچيدهاى در انسان بهوجود مىآورند به نام سادهخواهى يا بهطور صريح ابتذالگرايى. |
بارى، اين بيست درصد كه قشر بالنده(Emergent Medium) جامعه ناميده مىشود، در كليات در برگيرنده دانشگاهديدهها، دانشجويان، كارمندهاى مراكز آموزشى، فرهنگى، علمى، نشريات و هنركدهها، مراكز آموزش و پرورش و بانكها و ردههاى شغلى حسابدار، نقشهكش، پرستار، كادرهاى پروازى و حتى افسرها و درجهدارها است بدون اينكه محدويت به اين شغلها و حرفهها شود- يعنى زنهاى خانهدار را هم مىتواند شامل شود. اما در شمارى از جوامع اين بيست درصد بهعلت «كنار گذاشتن نوانديشى بهطور كلى و ادبيات جدى بهطور اخص» از سوى مديريت سياسى جامعه عموماً و رسانه تلويزيون خصوصاً، هرگز وجود خارجى پيدا نكرده است؛ زيرا عناصر بالنده فرهنگى(Emergent Culural Elements) نتوانستهاند در برابر عناصر فرهنگى باقىمانده از گذشته( Residual Culural Elements ) و عناصر مسلط (Dominant Culural Elements) قد علم كنند؛ نكتهاى كه ريموند ويليامز در مقالههاى متعددى از آن صحبت مىكند.
همين جا مجبورم يك پرانتز باز كنم: قشر بالنده از لحاظ رفتار اجتماعى كمترين مشكلات را براى جامعه ايجاد مىكند. جرم و جنايت در اين قشر در مقياس نسبى خيلى كمتر از آن پنجاه درصد عامهپسندخوان و نيز آن بيست و هشت درصدى است كه اصلاً طرف كتاب نمىرود. بررسىهاى هنجارى و ناهنجارى بعضى از مؤسسات روانشناسى و نيز جامعهشناسى مؤيد اين امر است. در ميان كشورهاى آمريكاى شمالى و اروپا، كشور آلمان بهطور نسبى در اين مورد تحقيقات بهترى را پيگيرى كرده است، اما ظاهراً تا امروز به فارسى ترجمه نشدهاند.
برگرديم به بحث اولمان. ويليامز، امبرتو اكو، مارشال مكلوهان و ديگر متفكران براى رسانهها نقش خاصى قائل هستند و معتقدند كه «ارتباط» از هر مقولهاى كه باشد، تعيينكننده نهايى فرهنگ يك جامعه است. اجازه بدهيد بهصورت مشخص حرف بزنم. راديو و تلويزيون شمارى از كشورها يك صد هزارم وقت و هزينه و تداركاتى را كه صرف فوتبال و سريالهاى تكرارى و مبتذل مىكنند، صرف ادبيات جدى معاصر نمىكنند. بعضى شبها سه بازى از ليگهاى آلمان، اسپانيا و ايتاليا پشت سرهم پخش مىكنند، اما حتى در فاصله دو نيمه يك بازى، يك رمان يا مجموعه داستان معرفى نمىكنند. بنابر اين و با توجه به آنچه در دبستان و دبيرستان و دانشگاههاى اين كشورها مىگذرد، در چنين جوامعى قشر بالنده نمىتواند شكل بگيرد. بىدليل نيست كه گاهى كسانى را مىبيند كه بهتازگى ليسانس و فوقليسانس گرفتهاند يا پزشك، مهندس و وكيل و معلم با سابقهاند يا اصلاً دانشجو داشنگاهاند، اما سال تا سال يك رمان جدى نمىخوانند و بهحدى با رمان و داستان كوتاه بيگانهاند كه باور نمىكنيد. و نيز بههمين دليل است كه مىبينم عام و خاص، پير و جوان، عارف و عامى و خرد و كلان مىنشينند به ديدن فلان سريال مبتذل پُربازيگر. حال سؤال اين است: مگر نه اين است كه همين سرگرمى فوتبال و همين سريالها و مسابقات گونهاى تبليغ غيرمستقيم و تأييديهاى است بر رمانهاى عامهپسند؟ پس چرا حمايت دولتى از ادبيات عامهپسند را ناديده مىگيريم؟ نه اينكه اين قضايا در كشورهاى پيشرفته(از نظر فرهنگى) وجود نداشته باشد، آنجا هم هست، بيشتر هم هست. اعتراضهاى تند متفكرينى مثل كارل ريموند پوپر، فرانك ريموند ليويس، برتراند راسل، گئورگ گادامر، ريموند ويليامز، ريچارد هوگارت، پل ريكور، ادوارد سعيد، لشك كولاكوفسكى، الكساندر سولژنيتسين و صدها متفكر ديگر بهحدى بود و هست كه بارها سياستگذاران فرهنگى كشورهاى مختلف اذعان كردهاند كه تحت تأثير اين انديشهها، پارى از برنامههاى فرهنگى را محدود كردهاند و شمارى ديگر را بسط دادهاند - شايد به اين دليل كه انديشمندان در درجه اول مقامات دولتها را مقصر اوفول فرهنگى مردم مىدانند. پوپر كه تئوريزهترين فيلسوف قرن بيستم در مقوله1 آزادى شناخته شده است، تا جايى پيش مىرود كه در مقاله مشهورش «قانونى براى تلويزيون» مىگويد:«تلويزيون تنها نهادى است كه بايد آزادى آن را مشروط كرد و اداره آن را به نظامى از فرهيختهها، شبيه نظام پزشكى يا نظام مهندسى سپرد تا هر تازهواردى با فرهنگ نازل خود ذهن فرزندان كمتجربه مردم را با محصولات بنجل و مبتذل مسموم نكند.»2
اگر برنامههاى رسانههاى فراگير يك جامعه هنوز در سطح قضاياى «زد و خورد كافه افق طلايى خودمان يا دانسينگ ماتاهارى خارجىها» و «دعواهاى عروس و مادرشوهر» باقى بمانند، و از سوى ديگر اطلاعات عام مردم را بهروز نكنند، چه در قالب بىاطلاع گذاشتن مردم از جريانهاى ارزشمند ادبى و هنرى و علمى و بشردوستانه، و چه تأكيد تصويرى و كلامى بر ازرشهاى انسانى، آنگاه جاذبه انكار ناپذير ابتذال باعث مىشود عامهگرايى كشش پيدا كند. براى نمونه، اگر دبستانها و دبيرستانهاى جوامع عقبمانده مثل كشورهاى پيشرفته در كتابهاى درسى داستان معاصر جدى نگنجانند، خواهناخواه بخشى از جامعه را به خواندن آثار جدى عادت نمىدهند. تحقيقات گستردهاى در اين مقوله از سوى دانشگاههاى كورنل و جان هاپكينز در امريكا و دانشگاه وانكوور در كانادا و چندين و چند دانشگاه و مؤسسه اروپايى انجام شده است كه مىتوان به نتايج آنها استناد كرد. پس ادبيات عامهپسند در يك كشور آنطور كه بعضىها گفتهاند بىحمايت نيست. بلكه دقيقاً مثل اصلاح سر يا گرفتن عكس، حاصل كاركرد ميليونهاى عامل تاريخى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى و روزمره است. يعنى ساختار جامعه به گونهاى است كه در نهايت همسو و هم محور با ادبيات عامهپسند است.
دقيقتر نگاه كنيم: رسانههاى عمومى فلان كشور عقبمانده (ازنظر فرهنگى) خصوصاً تلويزيون تمام عناصر شمردهشده فرهنگى جامعه را بهمدد تصاوير بىشمار روايى و گزارشى يك كاسه كرده و چاله و چوله ساختار نهچندان شكلگرفته ذهنى مردم را سامان مىدهد؛ يعنى بهمثابه «منبع نهايى مكمل»( Final Supplementary Source ) وارد عمل مىشود. با اينحال از يك نكته نبايد گذشت: در بعضىكشورها مردم حق انتخاب دارند و اين تعيينكنندهترين وجه تفاوت جامعه آنها با جوامع عقبمانده است. مثلاً نگاهى به يكى از كشورها مىاندازيم؛ كشور فرانسه. در دو كانال عمده تلويزيون اين كشور هر شب يك « منتقد مستقل» مىآيد و در ساعت مناسب (البته نه ساعت سه بعد از نيمهشب) به مدت نيم تا سهربع ساعت، يك رمان يا مجموعه داستان جدى يا كتابى ديگر را «معرفى» مىكند. اين روش مىتواند الگوى خوبى براى مديران دلسوز سياسى -فرهنگى جوامعى باشد كه از گرايش مردم به ادبيات عامهپسند رنج مىبرند. ضمن اينكه مىتوانند تا پيش از اجراى «برنامه گنجاندن داستانهاى جدى در كتابهاى دبستانى و دبيرستانى»، دستور بدهند زيرنويسها و كليپهايى هم در كانالهاى مختلف كشورشان به ادبيات جدى اختصاص داده شود و بين دو نيمه بازى فوتبال هم كتاب ادبيات جدى تبليغ شود. اگر ديگر عوامل اجتماعى در تقابل با اين رويكرد نباشند و فرهنگسراها، پادگانها، هتلها، قطارهاى مسافربرى، سالنهاى بىشمار دولتى براى اين عرصه به خدمت گرفته شوند، كمتر از پنج سال ديگر نتيجهاش ديده مىشود.
در غير اينصورت ذهنيت قشر عقبمانده فرهنگى از طريق همين سريالهاى تلويزيونى، نمايشنامههاى راديويى و فيلمهاى سينمايى حضور مجدد مىيابد و در مقياسى كلان بازتوليد مىشود. به اصطلاح در بازنمايى خود فرصت تأثير وسيع بر مردم را به دست مىآورد. اين فرايند به لحاظ فرهنگى، عوامپسندسازى (Vulgarization) ناميده مىشود. پديده عامهپسندى [و حتى لودگى و تنلشگرى] در بعضى جوامع تا كانون خانوادگى طبقات سرمايهدار، اشراف، متوسط و حتى استادهاى دانشگاه هم نفوذ كرده است. كافى است به واژهها و جملههاى مصطلح جوانها و حتى افراد مسن اين طبقات در جامعه خودمان توجه كنيد: خفن، قات زدن، گير سه پيچ، درپيتى و غيره. بهبيان علمى، الگوى فرهنگى شايد بر عده قليلى از آحاد اجتماع سيطره داشته باشد، اما بهسبب پشتيبانى ديگر عناصر مقتدر اجتماعى با ذهنيت و شيوه رفتار نوعى سازگارى همگانىوارى (Comformism) پيدا مىكند.3
نتيجه اينكه اين قشر به لحاظ فرهنگى، (تكرار مىكنم فرهنگى) با توجه به شرايط خاص جامعه وسعت و ژرفاى بيشترى را به خود اختصاص مىدهد و عملاً به عنصر فرهنگى مسلط (Dominant Culural Element) تبديل مىشود و در يك كلام جامعه مورد نظر را به لحاظ راهبرد فرهنگى بهسمت دلخواهش هدايت مىكند كه يكى از عواقب آن همين گسترش روزافزون گرايش به داستان و فيلم و سريالهاى عامهپسند است.
|
گرچه فرد نئولمپن به هر حال محصول شرايط اجتماعى است و بهلحاظ «فرديت» فىنفسه گناهكار و مجرم نيست، ولى نمىتوان تأثير نامطلوب كاركردهاى اجتماعى او را ناديده گرفت. ضمن اينكه اين قشر تاكنون بيشتر در خدمت استقرار و تحكيم حكومتهاى ديكتاتورى و توتاليتر بوده است. |
در نهايت چه اتفاقى مىافتد؟ خوزه ارتگا گاست متفكر اسپانيايى معتقد بود كه درنهايت ساختارى فرهنگى پديد مىآيد؛ چيزى به نام «فرهنگ تودهاى كه نوعى بىفرهنگى است.». ريچارد هوگارت انگليسى بر آن نام «بربريت درخشان» گذاشته است. در جامعه ما شايد بتوان بهتناسب وضعيت فرهنگى، آن را « نئولمپنيسم» يا «لمپنيسم نو» ناميد. «نئولمپنيسم» را مىتوانيد در خيلى چيزها ببينيد: واژهاى جارى، طرز موبايل دست گرفتن، پوشيدن لباس و آرايش غيرعادى، باز كردن يقه و بستن موبايل و گوشتكوب مينياتورى به كمر و علاقه به فيلمهاى هندى و تايوانى و پچپچهاى تكرارى ناشى از غيبتگويى، سخنچينى، دخالت در زندگى ديگران، توقعات غيرعادى. اينها همه و همه تداوم منطقى همان لمپنيسم سالهاى پيشين است.«لمپنهاى نو» كه مثل اسلاف خود، از بدو پيدايش طبقات اجتماعى، در توليد و توزيع اجتماعى و خدمات مؤثر مرتبط با آنها نقش ندارند، حالا معمولاً چند روزى معامله مىكنند، چند روزى پادويى و مدت زمانى طفيلى اين و آن هستند. شايد هم سالن آرايشگاه و اپيلاسيون و بدنسازى يا نمايشگاه ماشين يا مغازهاى در راسته بورس فلان جنس داشته باشند، حتى در جمع پزشكها و مهندس و وكيلها بهوفور ديده مىشوند، شايد هم بين اهل قلم و روزنامهنگارها وول بخورند،اما از دور مشخصاند. مرد جوانش دوست دارد دست به سياه و سفيد نزند و دنبال دخترى از خانوادههاى پولدار مىگردد و دختر دمبختش دنبال شوهرى پولدار به اينجا و آنجا سر مىزند و بالاخره، پسر و دخترش هر دو، بهترين شغل را «فرزندى يك ميلياردر» مىدانند. اينها حداقل محصول عامهپسندگرايى است. حداكثر آن بحث جداگانهاى مىطلبد.
گرچه فرد نئولمپن به هر حال محصول شرايط اجتماعى است و بهلحاظ «فرديت» فىنفسه گناهكار و مجرم نيست، ولى نمىتوان تأثير نامطلوب كاركردهاى اجتماعى او را ناديده گرفت. ضمن اينكه اين قشر تاكنون بيشتر در خدمت استقرار و تحكيم حكومتهاى ديكتاتورى و توتاليتر بوده است. قسمت اعظم ارتش لوئى بناپارت رإ؛ لومپن پرولتاريا تشكيل مىداد ( افرادى عوضى و بدلى - همانگونه كه خود بناپارت بدل ناپلئون است – هجدهم برومر لوئى بناپارت اثر كارل ماركس) در ايران هم گرچه در سال 1332 كروميت روزولت و ژنرال شوارتسكف و دلارهاى آمريكايى و ژنرالها و سرهنگهاى ايرانى، حكومت را به محمدرضاشاه پهلوى بازگرداندند، اما تثبيتكننده فضا (اتمسفر) روانى جامعه، اوباش و اراذلى بودند كه از شعبان جعفرى فرمان مىگرفتند. عمده نيروهاى«اس. آ» حزب نازى و پيراهن سياههاى حزب فاشيست ايتاليا را نيز لمپنها تشكيل مىدادند و سازمان چكا(امور امنيتى) بلشويزيم و شخص استالين در مقياس كلانى از اين قشر استفاده كردند(بنگريد رمانهاى«تخممرغهاى شوم» و «دل سگ» اثر ميخائيل بولگاكف و كتاب دو جلدى «روشنفكران و عاليجنابان خاكسترى» اثر ويتالى شنتالينسكى را)4
صاف و پوستكنده بگويم: اگر در جامعهاى عوامپسندسازى (Vulgarization) و بهتبع آن فرهنگ لمپنيسم مسلط شود و سكان فرهنگى را بهدست گيرد، نتيجهاش اين مىشود كه براى نمونه در سرزمين ايران كه جايگاه فرهنگىاش در تاريخ انكارناپذير است، براى هفتاد(70) ميليون نفر چهارده (14) ميليون جلد كتاب غيردرسى چاپ مىشود و در فرانسه پنجاه و شش (56) ميليونى بيش از صد و سى (130) ميليون جلد.
در ايران نكته ديگر به دانشگاهها مربوط مىشود. در رشتههاى ادبيات، زبانهاى خارجى، فلسفه، روانشناسى، چند واحد درسى ادبيات جدى ديده مىشود؟ ظاهراً در رشته ادبيات فارسى يك درس سه واحدى. ضمن اينكه استادانى كه با ذهنيت مدرنيستى خصومت مىورزند، با تمام قدرت در برابر كسانى كه خواهان تدريس وسيع ادبيات معاصر هستند، مقاومت مىورزند و حتى عليه آنها صفآرايى مىكنند.
البته در ايران وضع بدترى هم وجود دارد: طبق آمارهاى رسمى و غيررسمى در مجموع سى و پنج هزار (35000) نفر نويسنده، مترجم، شاعر، روزنامهنگار، استاد دانشگاه، صاحب تأليف، ويراستار، ناشر، نمونهخوان، نسخهبردار، پژوهشگر عرصههاى علوم انسانى(خردورزى) در زمينههاى ادبيات كلاسيك، ايرانشناسى، جامعهشناسى، روانشناسى، تاريخ، فلسفه و عرفان، الهيات، و نيز مقالهنويس، كتابفروش و كارمند نشر در ايران داريم، اما شمارگان رمانها و مجموعه داستانهاى جدى بهطور متوسط هزار و سيصد و پنجاه (1300) جلد است. يعنى ده درصد همان سى و پنج هزار نفر هم ادبيات جدى نمىخوانند. صادقانهتر بگويم شمار دهشتناك و دردآورى از خود نويسندگان و شاعران و مترجمان، رمان و مجموعه داستان نمىخوانند. در افاده اين مدعا نام آثار منتشره شش ماهه گذشته به اين عده اعلام شود و از آنهايى كه اين آثار را خواندهاند، خواسته شود كه شرافتمندانه كتابهايى را كه خواندهاند، علامت بزنند. شايد اين پيشنهاد مضحك باشد، ولى نتيجهاش گريه هر آن كسى است كه ايران و فرهنگ ايران را دوست دارد.
ضعف نوشتن نويسندگان ما هم بىتأثير نيست. ما در امر نوشتن از دشوارنويسى ناتالى ساروت يا سادهگرايى افراط آميز ريموند كارور «الگو» مىسازيم و «هيولاهاى كوچك و بزرگ داستانهاى آنها» را طبق قواعد تئوريك آنها به كار مىبريم و در نوشتن، شيوه «گنگنويسى» غيرزيباشناختى و منسوخ پيشامدرن را در پيش مىگيريم و سه چهارم رمان يا داستان كوتاهمان را صرف بازىهاى زبانى مىكنيم و اسم اثرمان را مىگذاريم «متفاوت و چيزى براى آينده». اما بهقول انگلس:شايد شما دوست داشته باشيد ماهوتپاكن را گاو بناميد، ولى توقع نداشته باشيد ماهوتپاكنتان شير هم بدهد.» هر اثرى كه بهدليل بازىهاى زبانى و ساختارشكنى دشوارخوان شد،يا بهعلت ضعف نويسنده در اين دو مقوله دچار بىساختارى و از هم گسيختگى روايى گرديد و حتى قابليت ارتباط با اهل قلم(نويسنده، منتقد و شاعر) را از دست داد، داستان جدى نيست. بسيارى از اين متنها حتى قصه هم ندارند.در حالىكه فرهيختهترين خواننده دنبال قصه است و مىخواهد از خواندن آن لذت ببرد،و در عينحال به تفكر واداشته شود.ما با بىساختارى و آنارشىنويسى (بهجاى ساختارشكنى) و ضعف در بازىزبانى، و تصنع در فضاسازى،از مردمى كه داراى پتانسيل لازم براى ارتباط با ادبيات جدىاند،غافل مىمانيم و بخشهايى از اين قشر بهوسيله نويسندگان عامهپسندنويس جذب مىشوند. درحالىكه در كشورهاى پيشرفته دهها نويسنده مثل جان آپدايك، آليس مونرو و جويس كارول اوتس، يوسا و ساراماگو وجود دارند كه هم زنهاى خانهدار آثارشان را مىخوانند و هم استادان دانشگاه. چون اگر اثرى خوشخوان يا بهقول ماركز «فراخوان» بود، حتماً عام يا عامهپسند نيست. اما، ما اسيران عرصه بازىهاى منسوخشده زبانى، فرمگرايى افراطى و تكنيكزدگى جنونآميز و كارور زدگى كسالتآور، چون حريف نويسندههاى عامهپسند نيستم، آنوقت از محدوده شفقت، بلندنظرى و حتى نزاكت خارج مىشويم و به اين نويسندهها بىحرمتى مىكنيم. حسادت هم نيست، از آن بدتر است: تنگنظرى قساوتآميزى است كه وقتى ابعاد و ژرفاى آن را مىكاوى، از نوع بشر و پيش از همه از شخص خودت متنفر مىشوى.«بعضى» از ما نويسندگان ادبيات جدى - كه چشم نداريم يكديگر را ببينم - همان كاسيوس حسود و تنگنظريم كه به بروتوس شريف مىگفت: «اگر سزار در اين جايگاه است، نه به اين دليل است كه او شير است، بلكه به اين خاطر است كه ما روباهيم.» پس برخورد تند«بعضى» از ما با نويسندگان عامهپسندنويس از همين تنگنظرى است نه دلسوزى براى فرهنگ. البته موضوع جنبه عمومىترى هم دارد: رويكردهاى نهچندان سازندهاى كه سالها پيش از سوى بعضى از محافل ادبى در دستور كار بود، امروز نتيجهاش را مىدهد: پديده دردناك بىمخاطبى - موضوعى كه در مقاله جداگانهاى به آن خواهم پرداخت.
|
|
|
ما اسيران عرصه بازىهاى منسوخشده زبانى، فرمگرايى افراطى و تكنيكزدگى جنونآميز و كارور زدگى كسالتآور، چون حريف نويسندههاى عامهپسند نيستم، آنوقت از محدوده شفقت، بلندنظرى و حتى نزاكت خارج مىشويم و به اين نويسندهها بىحرمتى مىكنيم. حسادت هم نيست، از آن بدتر است: تنگنظرى قساوتآميزى است كه وقتى ابعاد و ژرفاى آن را مىكاوى، از نوع بشر و پيش از همه از شخص خودت متنفر مىشوى.«بعضى» از ما نويسندگان ادبيات جدى - كه چشم نداريم يكديگر را ببينم - همان كاسيوس حسود و تنگنظريم كه به بروتوس شريف مىگفت: «اگر سزار در اين جايگاه است، نه به اين دليل است كه او شير است، بلكه به اين خاطر است كه ما روباهيم.» |
اما نكته كلانتر و ژرفترى هم هست: مهجور ماندن داستان جدى تنها به ضعف نويسندگان جدى اين يا آن كشور برنمىگردد، بلكه اساساً به ژرفساختهاى سياسى - اقتصادى - اجتماعى جامعه جهانى مربوط مىشود؛ آنچه اين ميان مهم است،«نسبت»هاست.«نسبت» ارتباط ادبيات جدى ما با مردم (در مفهوم كلى آن) خيلى كمتر از آلمان، كانادا و انگلستان است. لازم مىدانم توضيح دهم كه انسان عامى، بهقول خوزه ارتگا گاست متفكر اسپانيايى« كسى است كه از خود انتظار ندارد» طبعاً از نظر اينها «هركس كه مثل خودشان نباشد و مثل آنها فكر نكند خطرناك است.» بنابراين آدمى هرقدر كه در بعضى موارد يا انديشههاى اوليه و اكنونى مكتب فرانكفورت و بهطور مشخص آراى آدورنو، هوركهايمر، ماركوزه و بنيامين مخالف باشد، باز نمىتواند منكر اين عقيده آنها شود كه حكومتهاى كنونى جهان، تنها از طريق توليد اقتصادى - سياسى نيست كه خود را «بازتوليد» (Reconstruction) مىكنند، بلكه اساساً از طريق فرهنگ است كه خود را دوبارهسازى مىكند. حتى فرهنگ به «قطب اصلى بازتوليد» تبديل مىشود. كافى است به سريالها و فيلمهاى پرفروش جهان از هرى پاتر گرفته تا دزدان درياى كارائيب توجه شود و نيز به «بازارى» بهنام فوتبال كه چه ميزان از وقت و امكانات جهانى را مىربايد. بنابراين ادبيات عامه، بهلحاظ بررسى سازمايهاى (Elements) تكهاى از گوشت (ذوق) اندام توده مردم است كه نويسنده (يا كارگردان) بدون دستور از بالا از تن (پيكره فرهنگ) مردم جدا مىكند، و با آرايههاى ادبى و هنرى به خورد خود او مىدهد. بههمين سبب اين مصرفكننده در همان سطح باقى مىماند، حتى ممكن است «پسرفت» فرهنگى پيدا كند؛زيرا اينبار بخش عقبمانده فرهنگ و باورها و آداب اجتماعى بهصورت «كليشه» و «الگو» بر او عرضه مىشود. آرزوهاى سركوبشده جوانهاى جواديه، عبدلآباد و اكبرآباد بهوسيله نويسنده گرفته مىشوند و در قالب «عمل فردى و اجتماعى جوانهاى برجنشين همان شهر تصوير مىشوند» و آنگاه حسنعلىجعفرِ رنجديده ما كه مقيم جنوب شهر است و اين داستان را مىخواند (يا فيلمش را مىبيند) بهمرور با جامعه و خود بيگانهتر مىشود.
اما ابزار و شيوه كار نويسندگان عامهپسند: خواننده ادبيات جدى كم و بيش به تفكر واداشته مىشود و در همانحال از داستان هم لذت مىبرد. درحالىكه ادبيات عامهپسند، چند ساعتى او را «سرگرم» مىكند. اين سرگرمى به دليل خصلتهاى عمومى اين نوع ادبيات است كه عبارتند از:
1) بهوجود آوردن تصادفهاى [باورناپذير] براى حل معضل شخصيتهاى داستان؛ مثلاً رسيدن به يك ارث ناگهانى يا جانبدارى فلان فرد خودخواه از شخصيت اصلى داستان.
2) سانتىمانتاليسم يا احساساتىگرايى (Sentimentalism)؛ تحريك و تهييج احساسات سطحى خواننده، جلب ترحم او نسبت به شخصيت مورد نظر نويسنده. براى نمونه فلان شخصيت داستانى در وضعيتى نيست كه ديگر شخصيتهاى داستانى و نيز خواننده را دستخوش هيجان و عواطف كند، اما نويسنده بدون توجه به اين موضوع و بدون زمينهسازى قبلى و تمهيدات روانى كافى مىخواهد دست به «تحريك» احساسات او بزند. همين تمايل و عمل نويسنده،نوشته او را سانتىمانتاليستى مىكند؛ واژهاى كه به هيچوجه مترادف با لطيف يا شاعرانه نيست. مثلاً دوشيزه«فتنه» به محض ديدن موهاى آشفته كامبيزِ خوشقيافه سرش را با غمگينى مىچرخاند، گوشه شالش را مىپيچاند و در همانحالكه آههاى سوزناك سر مىدهد، با سرى كجشده به نقطهاى زل مىزند و لبهايش را گاز مىگيرد تا اشكش سرازير نشود. اين نوع نوشتهها بيشتر براى دخترها و پسرهاى «دلرفته» جالباند، آنهم فقط در بعضى موقعيتها. هيچكس ارزش احساس و عشق را كم نمىگيرد، اما برساختن حالتهاى روحى متناسب با عشق، با تصاويرى شبيه مثال فوق، فقط سطحپردازى است؛ يعنى امرى كه ژرفساخت عاطفى و روانى كافى ندارد. گاهى پرداختن به سطح كنشهاى شخصيتهاى داستانى بد نيست، اما چنين چيزى نبايد به گرايش غالب تبديل شود. در داستان عامهپسند نويسنده از مايههاى رمانتسيسم استفاده نمىكند، بلكه خود را مقيد به كليشههاى منسوخ مىكند. بنابراين موضوع بهشيوه تحريك احساسات خواننده برمىگردد و گرنه داستانهايى مثل «وداع با اسلحه» و «تصوير ژنى» عاشقانهاند، اما نشانى از سانتىمانتاليسم در آنها نيست.
3) اختصاص كل روايت به محور عاشقانه يا عاطفى شخصيتها؛ شخصيتهايى كه يا خوبِ خوباند يا بدِ بد و معمولاً هم پيچيده نيستند.
4) مطرحكردن بعضى از مسائل و رويدادهاى روزمره، از حرفهاى حاشيهاى بازىكنان فوتبال گرفته تا اختلافات زنها و شوهرهايى كه منجر به قتل يكى بهدست ديگرى مىشود.
5) در اين داستانها، شخصيتها «فكر» نمىكنند؛ فكر نه براى سبك و سنگين كردن سود و زيان فلان معامله يا خريد اين يا آن كفش يا فرش. بلكه فكر درباره«چيستى» زندگى. البته در ادبيات جدى لباس و خورد و خوراك هم جاى خود را دارد و حتى مىتواند بخش زندهاى از داستان را تشكيل دهد اما روح و گوهر داستان،انسان را متناسب با موقعيتها يا بافت اجتماعى - تاريخى روايت بهمثابه «نوع» مطرح مىكند.
6) ادبيات عامهپسند، معمولاً كارى به عادلانه بودن يا نبودن مناسبات سياسى - اجتماعى - اقتصادى موجود ندارد. داستان را به خلوت «كامبيزجون» و«فتنهجون» مىكشاند و براى آنكه به آن شور و حال ببخشد، معمولاً از مثلث عشقى غافل نمىشود و پاى رقيب فتنه يعنى «شهرآشوب» يا رقيب كامبيز يعنى«بيژن» را هم به ميان مىكشد. بنابراين بهلحاظ ارزشگذارى، آثارىاند محافظهكارانه. بههمين دليل است كه معمولاً حكومتهاى وقت با اين نوع ادبيات كنار مىآيند.
7) متأسفانه نويسندگان ادبيات عامهپسند، بسيارى از رخدادها، شخصيتها و حتى صحنهها را از آثار ادبيات جدى برداشت مىكنند و با حذف بخشهاى اساسى معنايى و ساختارى، چيزى به خواننده ارائه مىدهند كه بهنام خودشان هم ثبت مىشود و نويسنده حوزه ادبيات جدى، دستش از اين ارتباط كوتاه است.
8) اين نوع ادبيات خواننده را از لحاظ غريزه دچار رضايتخاطر آنى و بهلحاظ روحى - عاطفى دستخوش تب و تاب مىكند. خواننده منتظر است كه او هم بهسادگى شخصيتهاى داستان شانس بياورد، شمار كثيرى از جنس مخالف عاشقش شوند و راحت به ثروت برسد. نتيجه اين بازى روحى - روانى، مبتذل كردن فرهنگ از يكسو و ايجاد يا تداوم روحيه خودمحورى، ستمگرى و هرجمرجطلبى اخلاقى از ديگرسو است.
9) توجه بيش از حد به خواستها و خواستههاى مردم، خصوصاً گرايش جوانها به پول و افتخار؛ آنهم به روش سهل و سادهاى كه فقط محصول ذهن نويسندهاند؛ و در همانحال بنا به موقعيت، تبليغ درويشمسلكى و بىاعتنايى به مال و منال و مشغول كردن ذهن خواننده به خصوصيات شخصيتها، بهويژه تنهايى، مهربانى، نيكطبعى (يا برعكس خشونت و عدم شفقت) براى ايجاد همذاتپندارى.
10) استفاده از بعضى عناصر دمدستى و نخنما مانند خواب و كابوس، تشريح و توضيح طولانى اين رؤياها براى سرگرمكردن خواننده، فال و احضار ارواح.
11) در اين داستانها يا تغييراتى در شخصيتها ديده نمىشود يا بسيار سطحى است و در بيشتر موارد فقط به اين دليل چنين تغييراتى مطرح مىشوند كه داستان پايان خوشى داشته باشد. مثلاً در آخر داستان «پدر» عياش خانواده يا خاله«حسود» ناگهان تغيير مىكنند تا هم خانواده پدرى شخصيت اول داستان به آرامش برسد و هم زندگى زناشويى با دخترخاله راحتتر شود.
12) حفظ تعليقهاى سطحى تا پايان غافلگيركننده داستان؛طورىكه خواننده سطحىگرا كتاب را زمين نگذارد.
13) بيشتر رمانهاى عامهپسند هر كشور بهشكل عجيبى در قصه و شكل روايت مشابهت دارند،حتا در كل جهان چنين است. توصيه مىكنم دوازده (12) مورد از دوازده(12) كشور كه حتماً يك مورد آن ايرانى و چهار مورد ديگرش ژاپنى، آمريكايى و فرانسوى و هندى است، انتخاب شوند. قضاوت را به خودتان محول مىكنم.
* پي نوشت:
1- منتقدان فرهنگ - لزلى جانسون - ترجمه دكتر ضياء موحد مرجع خوبى در اين مورد است.
2- تلويزيون خطرى براى دموكراسى - اثر مشترك پوپر و جان كُندرى - ترجمه دكتر شهيدىمؤدب .
3- نظريههاى فرهنگ در قرن بيستم در آثار پرشمارى آمده است. بخشهايى از آنها بههمت دكتر حسين بشيريه گزينش و ترجمه و بعضاً تأليف شدهاند و در قالب جمعبندى، مدون گرديدهاند و بهصورت كتاب درآمدهاند.
4- هر سه كتاب بهترتيب به قلم پونه معتمد، مهدى غبرائى و غلامحسين ميرزاصالح ترجمه شدهاند.